لعنت به این سیاهی لایتناهی

امسال شب یلدا برای من فرق میکنه

یحتمل برای همه مردم توفیر داره

هرچی به بلندای این شب فکر میکنم ناامیدتر از رسیدن به سپیده دم فردایش می شوم

نیمی از مغزم را موریانه ها خورده اند

نیمی دیگر را کپکها آلوده کرده اند

چرا باید یلدا بلند باشد

لعنت به این سیاهی لایتناهی

تکیه داده به آرزوهای برباد رفته

گلویم خشکیده از آه های نفس گیر

ژرفای قلبم خونی پمپاژ نمی شود

سعی می کنم به خاطر بیاورم آخرین بار که خندیدم شاد بودم رقصیدم

افسوس و دریغ و درد

در آخرین روز پاییز

جوجه ها را یکی یکی کلاغ سیاه به منقار گرفت و بُرد

نشست بر شاخه خشکیده درخت کاج بلند وسط میدان آزادی

خورد و خورد و خورد

پرهای کوچک جوجه ها نصیب مردم مفلوک شد

خِش خِش برگها

غار غار کلاغ دُم بریده

چَکمه های سنگین و خیس

قلبهای مُچاله

زندگی به تاراج رفته

چرخ خیاطی شِکسته

پراید سه چرخ

من دلمرده دل مرگ

اینهمه دویدن برای چیست برای کیست

اگر پایان این شبه سیه سپید نباشه آنوقت چه؟

از فردا و خورشیدش متنفرم

فرداهایی تهی و پوچ

سرشار از امیدهای کاغذی

لبریز از رنگین کمانهای دروغکی

لعنت به این شب سیاه لایتناهی

لعنت به این یلدای بلند

لعنت به تو

لعنت به من

لعنت به من و تویی که ما نشد

لعنت به مایی که مشت نشد

لعنت به این شب سیاه پایان ناپذیر

تنها برای

یک زندگی

معمولی

باید مُرد

29 آذر 1401/ حامد