خسارت در مسافرت
دوشنبه : مرخصی برای ساعت 14:00 روز بعد
سه شنیه: ساعت 16:30 حرکت
سه شنبه: ساعت 22:00 دیدار دوستی قدیمی
مهدی سامنی
خوابگاه
دانشگاه
فوران خاطرات
همان نگاه ها
همان حرکات
می توان حدس زد
پسر بچه ی شیطان و بامزه
همسری مهربان
خانه ای گرم و شاد
تا ساعت 3 بامداد
صحبت و یاد گذشته
برنامه ریزی فردا
چهار شنبه : ساعت 11:00
قصد دیدار آرامگاه باباطاهرعریان
گذشتن از چند خیابان و میدان
سوال از مردم
آها: پیر مردی در کنار خیابان
آقا ببخشید آرامگاه باباطاهر کجاست
مرد: بعد از میدان
حرکت ... 50 مترآنطرفتر در منتها الیه سمت راست ... صدای سوتی ممتد ( دوثانیه) بوم!
پرتاب به جلو
خدا رحم کرد کمربند بسته بودیم
ازدحام جمعیت:
صدای گریه بچه
شوکی چند ثاینه ای
جوانکی گیج و ترسان
پرایدی که دود از کاپوت آن بلند بود
کاپوتی فرورفته
جوانک بد جور می لرزد
به مادر و بچه سر می زنم
هر دو ترسیده و مظطرب از این اتفاق هولناک ناگهانی
پیاده می شوند
هوا گرم و داغ
ازدحام جمعیت
هر کسی چیزی می گوید
"سرعتش بالای صدتا بود"
" من اصلا دیدم چی شد"
"انگار خواب بود"
مات و مبهوت و گیج
خدا رحم کرد کمربند بسته بودیم
عقب ماشین آسیب دیده
خسارت در مسافرت
یعنی چی؟
عجب بازدیدی داشتیم از آرامگاه
تماس با مهدی
زود بیا
آره از پشت به ما زدن
بلوار انقلاب روبروی پمپ بنزین
این هم از تعطیلات
این هم از احتیاط در رانندگی
آیا دیگران هم همینقدر محتاط هستن
110
افسری سرد و بی روح
انتظار
20 دقیقه در هوای داغ و غیر منتظره همدان
انتظار آمدن کارشناس برای کروکی
نیامد
یه کلانتری رفتیم
10 دقیفه بعد
فرستادن همسر و کودک به خانه مهدی
افسر ارشد آمد
کمی سوال و جواب
تماس با بی سیم
باید به صحنه تصادف دیگری برود
او: "منتظر باشید تا 13:30 تا برگرم"
انتظار...
مخاطره جان سه نفر و کوفت شدن مسافرت
خدا رحم کرد کمربند بسته بودیم
اگر نبسته بودیم چی می شد
فکر کردن به آن هم ترسناکه
ساعت: 13:26
او آمد
باز سوال و جواب
کروکی کشیده شد
باید خدا را شکر کرد که قبول دارند که مقصرند
افسر را باید به داخل شهر برای رفتن با منزل با 20 تا نان لواش یاری رساند
خسته نباشید جناب سروان
یا نمی دانم هر درجه دیگری که داری
خدا پدرش را بیامرزد که کمی وجدان و انصاف داشت
این روزا وقتی می بینی کسی هنوز کمی مروت و انسانیت داره باید شکر او را به جای آورد
فردا مراجعه به بیمه ملت
خاک برسر این بیمه ملت کنند
عجب برنامه ریزی داشتیم
عصر: تپه عباس آباد
ترافیک
ازدحام مسافر
وای خدای من این همه چادر کنار خیابان و داخل پارک
انگار که همه ایران اینجا جمع شده اند
کمی استراحت
عجب منطره قشنگی دارد همدان از این بالا
پیش به سوی گنجنامه
هه هه
برق های آنجا رفته و هیچ جیز مشخص نیست
ای بابا
پس چرا رستورانها 100 متر پایین تر برق دارند
صدای موتور برق هم که نمی آید
عجب صنعت توریسمی داریم ما
دماغ چند هزار نفری که برای تماشا آمده اند به دیوار کوفته شده است
می شود دماغ های کوفته شده را بر صورت ها دید
یکی از دیگری بامزه تر شده
کورمال کورمال تا آبشار
چه ظلماتی
سنگ های خیس و لیز
مواظب باشید لیز نخورید در آن تاریکی مطلق زیرنور انبوه ستارگان
شام مهمان مهدی
چلو برگ یا کوبیده؛ یادم نیست
ماست و موسیر و سالاد و دوغ
شیطنت عادل
غدا بد نبود ولی نه آنطور که از آن تعریف می کرد
حرکت به سمت پارک مردم
انبوه جمعیت که اتراق کرده اند
شانس آنهاست که هوا گرم و مناسب برای اتراق زیر آسمان پر ستاره
5 شبنه: ساعت 9 تا 11:30 انجام کارهای بیمه برای دریافت خسارت
عنوان داشتند که سایتشان خراب است یک ماهی به طول می انجامد
خاک بر سر این بیمه ملت
عجیب جالب است
مشتری مداری
احترام به حقوق مردم
باز خرا پدرشان را بیامرزد که کار را راه انداختند
معلوم نیست تا چند روز آینده چقدر بامبول در بیاورند که نه خیر آقا شما باید مجدد تشریف بیاورید همدان
و آن موقع است که عطایش را باید به لقایش بخشید
چه تعطیلاتی داشتیم ما
ساعت 12
حرکت به سمت غار علی صدر
70 کیلومتریا کمی بیشتر
سبقت سمند روبرو از ماشین کناری خود
خدا رحم کرد وگرنه باید تو سردخانه دنبال ما می گشتین
ساعت 13:30
اینجا غار علی صدر است یا صحرای محشر
فقط چند هزار تا اتومبیل اینجاست خدا می داند
بدو بدو تو صف بلیط
یه صد نفری جلوتر هستن
زمزمه هایی که انگار بلیط تا ساعت 7:30 بعد از ظهر فروخته شده به گوش می رسد
بعد از نیم ساعت توبت پول دادن می رسد
14 هزار توان
4 تا بلیط
ساعت سانس بلیط ما 8:20 تا 9 شب
مشورت با همسران
خیلی دیر است
به پیشنهاد بنده بلیط ها را پس می دهیم
همه اینطور می خواهند ولی کسی احساسش را بروزنمی دهد
من شجاعت به خرج می دهم
حق هم دارند
یک ساعت و نیم بکوب بیا حالا دست از پا دراز تر برگرد
برگشتیم
همدان
رستوران ضیافت
نهار جوجه
باز هم خوب نبود
منزل استراحت
ساعت 7:00
لاله جین
مغازه های انبوه از سفال
چند مغازه به دکورانسیون توجه کرده اند
بقیه به همان وضع چند صد سال قبل
کمی خرید
اجناس زیبا ولی الکی گران
برگشت به گلخانه مهدی
گلخانه خیار و گوجه
هوای گرم علی رغم وعده هوای خنک در آنجا
بازدید از گلخانه
جالب است در نوع خود 5 هزار متر گلخانه
کمی خیار و فلفل دلمه ای می چینیم که ببریم با خود
برگشت به خانه
خواب و استراحت
چمعه ساعت 8 صبح
بعد از صرف صبحانه و چیدن وسایل در ماشین که صندوق عقب آن هم با طناب بسته شده
تشکر فراوان و تعارفات معمول از مهدی و همسر گرامی و دعوت به تهران
حرکت به سمت غار علی صدر مجدد
ساعت 9:20
اخذ بلیط
سانس 11:20 تا 12
تماس با مهدی برای هماهنگی با یکی از دوستان دوستانش تا کاری بکند
40 دقیقه انتظار
بالاخره می آید
سلام و دادن نشانی
خدا پدرش را بیامرزد که دو سانس مارا زودتر راه داد
داخل غار می شویم
عجل صنعت توریسمی داریم ما
عجب سرویسی می دهیم ما به بازدیدکنندگان
برای خارجی های اینجا چه کار خاصی انجام می دهیم ...
چیزی نظرم را به خودش جلب نمی کند
انتظار در صف و باز هم صف
مردم می آیند و می روند و عکس می گیرند
آیا نمی شد سازماندهی بهتری اینجا انجام داد
کاش اینجور مسائل را نیز از همان خارجی هایی که همه چیزمان تقلیدی از آنهاست تقلیدی کور کورانه می کردیم
30 دقیقه انتظار درصف تا به قایق ها برسیم
شلوغی و پج پج و صحبت
از اینکه می بینیم مردم زخمت می کشن و قدر چایی را که آمده اند با ریختن زباله و کندن سنگ و لگد زدن به دیوار ها حفظ می کنند کلی لذت می بریم
کاش این غار نیز در آلمان بود
تصور اینکه با آن چه می کردند در مخیله ما نمی گنجد
حقظ میراث بشری
بازدید افرادی به مراتب بیشتر
حفظ آن برای نسل های بعدی
پرسنل نا بلد و کار نایازموده
مهم نیست
دونفر بیان اینجا
ما می رویم
در قایق آخر می نشینیم
پیرمردی و پیر زنی جلوی قایق نشسته اند
سوار می شویم
به قدری داخل غار شلوغ است که از پشت سر سری قایق های دیگربه ما می خورد
بچه نق می زند
کمی هوا سرد است
بکهو پیرزن چاق بلند می شود
تعادل قایق بهم می خورد
خدا رحم کرد با بچه چپه نشدیم
می خواسته دست با سنگهار اطراف بزند
شوهرش چپ چپ و غضبناک نگاهش می کند
می نشیند
به روی خوش هم نمی آورد
با چلو در حرکتیم
راهنما توضیحاتی می دهد که ما چیزی نمی شنویم
مجسمه آزادی
شیر دو سر
عمق آب 10 متر
کمی آنطرفتر
عمق آب 13 متر
آب سرد است
هوا سرد است
لباس تنه بچه می کنیم
نق می زند
شیر میخواهد
بیسکویتی در دستش
می خورد
باز نق
شیر می خورد
ما که چیزی نفهمیدیم
حواسمان یا به بچه یا به پیر زن جلویی بود
خدا خدا می کنیم که زودتر تمام شود
تمام شد
بیرون می آییم
گرمای هوا
صورت ما
ساعت 11:30
گشنمان است
از پارکینگ بیرون می آییم
حرکت به سمت تهران
ساعت 8 شب
تهران
منزل
دوش آب گرم
شام بالا هستیم
منزل خواهر گرامی
دعوت شدیم
ساعت 11:30
جا می اندازیم
عادل نمی خوابید
از بس که تو ماشین خوابیده
شیطانی می کند
"عادل؛ توروخدا بخواب"
دیگر چیزی نمی فهمم
صبح زنگ موبایل
ساعت 6:15
نان بربری داغ
دم کردن چای
شروع یک روز دیگر