تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

 

دیروز روز خوبی بود.

        چند روز پیش از یه دوست اینترنتی دعوت کردم که با خانواده تشریف بیاورند منزل حقیر البته چند ماه پیش یکبار در محل کار ایشان خدمتشان رسیده بودم، علی رغم اینکه فکر نمی کردم با توجه به موقعیت شغلی ایشان دعوت بنده را قبول بفرمایند ولی خوشبختانه بدون هیچ گونه رفتاری که  حاکی از خود پسندی و رفتارهایی از  این دست که مبتلا به اکثر قشر دولتی است هیچ خبری نبود. خودم هم باور نمی کردم.

 

کمی نگرانی از بابت اینکه همه چیز در حین سادگی مرتب و منظم باشد و بدلیل اینکه مرتبه اول بود که ایشان با خانواده تشریف می آوردند تا حدی به نظرم این حس طبیعی بود.

 بالاخره جمعه ظهر ساعت 15:11 حدودا بعداز کلی موبایل بازی و پرسون پرسون رفتند کوجه مقابل و در خانه  شماره 28 را زده و یا علی رفته اند داخل که کمی شک می کنند که چرا وضعیت منزل اینگونه است و اگر کسی منتظر ماست پس چرا اینجوری، چرا کسی با استقبال نیامد و چرا اینقدر صرای بچه می آید خلاصه این شک باعث می شود که باز دست به دامان موبایل شده و بپرسند که مگر شم پلاک 28 نبودید

بنده که در درگاه منزل کوچه را وارسی می نمودم ماشینی در حال حرکت مشاهده نکردم پس متوجه شدیم که بله این دوست عزیز کوچه را اشتباهی پیموده اند.

خلاصه سر ماشیند را کج کرده و دوباره برگشتند و مقابل کلبه خرابه پارک نمودند.

با کلی خجالت در دست تشریف آوردند داخل و خجالت ها را سپردند دست این بی نوا که نمی دانم سرخ شده بودم یا سفید و شاید هم زرد بگذریم.

بعد از سالم و احوال پرسی و آشنایی همسران گرام جلوس نمودند و با چایی تازه دم یخ مجلس هماننند بخهای قطب شمال شروع به آب شدن کرد.

یه کوچولوی 8 ماه دوست داشتنی به همراه یه گل پسر با ادب و نزاکت  که تنها سه روز پیش دبستانی رفته و الان هم کلاس اول را شروغ کرده نشانه عمق اصالت خانوادگی بود نیز به همراه آورده بودند.

بعد از دقایقی سفره بی رونق اما با صفی ما بر روی زمین گسترده شد و ظروف یکی یکی سرجای خودشان نشستن و شروع به غذا خورن کوچولوی دوستداشتنی ما شروع کرد به بهانه گرفتن و نق زدن خلاصه طبق روال معمول اغلب تکنیکهای معمول زده شد تا لازم به ترک سفره نباشد ولی مثل اینکه نمی شد و یکی باید دور سفره بجه را بگرداند و حسرت بکشد که غذا دارد سرد می شود. ما هم که مگر می شود غذای داغ ول کرده و تعارف کنیم که نکند خدایی نکره تعارف ما گرفت، ما که شانس نداریم.

 ادامه می دارد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:40  توسط هملت  |