یکی از کارهای قشنگی که می توانید در زمستان انجام دهید اینست که بعد ار نتاول شام و ناهار، نان های خشکی که در سفره مانده یا خمیر نان ها را که قرار است به سطل نان خشکی یا گونی مربوطه بسپارید را با دستان نازنینتان خورد کرده و در بالکن، تراس، سقف کولر، هره حوض، گوشه حیاط، یا هر جای دیگری در مکان باز برای پرندگان مانده در سرما بریزید تا پر پر زنان آمده و هر کدام را با نوک خود برچینند
زمانی که سرو صدایشان را می شنوید رضایت و خوشتودی درونی به سراغ شما می آید و حداقل از اینکه کاری انجام داده اید که به کار آمده و مثبت بوده است با خود آفرین می گویید و این خود تشویقی می شود برای ادامه این مهم
آنچنان وقت گیر و دردسر آفرین هم نیست، می توانید حتی زمان تماشای تلویزیون یا وقتی که به صحبت های شیرین همسر عزیز گوشی فرا داده اید این کار را انجام بدهید
اینکار را بکنید و لذتش را از عمق وجود درک کنید!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:55  توسط هملت
|
از آن مجموعه هایی است که می توان گفت
همه چیزِ درست
در زمان درست در مکان درست با نظمی شایان توجه در کنارهم چیده شده و نتیجه اش همان
می شود که هر کسی آن را ببیند به دیگران نیز پیشنهای می کند که از دست ندهد
این مجموعه چنان قدرت میخکوب کردن
بیننده را به رخ می کشد که نمی دانید دریچه های قلبتان یارای هیجان شما را تا
انتهای مجموها خواهد داشت یا خیر!
شاید اگر بدانید که این سریال از نظر
رکورد از نظر بینندگان از سریال لاست هم
پیشی گرفته و به عنوان سریال شماره یک ایالات متحده شناخته شده بیتشرمتعجب شوید.
نمی توان در مورد آن صحبت کرد ولی در
مورد بازیگر اصلی آن یعنی کیفر سوترلند در نقش مامورجک باور حرفی نزد
این بازیگر چنان در نقش خود فرو رفته که
بیم آن می رود بعد از سریال هم به این سادگی ها نتوان وی را از آن بیرون کشید!
هر سیزن سریال بیست و چهار که نقل
داستانی شورانگیز و متحورانه است در بالاترین سطح قابل بیان آن در طی یک روز کامل
بیان می شود یعنی بیست و چهار ساعت کامل.
سیزن اول آن که از ساعت 24 نیمه شب شروع
می شود داستان انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده است که قرار است رئیس جمهور
توسط گروهی فوق حرفه ای ترور شود و مامور جک باور سعی می کند تا از این مسئله
جلوگیری کند
مامور جک باور که رئیس سازمان ضد جاسوسی
ایالات متحده است از موضوع مطلع شده و درگیر این داستان می شود
این درحالیست که خانواده وی نیز در اختیار
تروریست ها هستند و او را مجبور می کنند تا با آنها همدستی کند و او می بایست
تروریستها را به محل کنفرانس انتخاباتی ریاست جمهوری ببرد
سازندگان این سریال برای نهایت کسب
جذابیتو میخکوب کردن بیننده بر روی دو
نکته تامل بسیار داشته اند.
اول اینکه چگونه سریالی را می توان تا
حد نهایت خودش جذاب وغافلگیرانه ساخت؟
دوم اینکه از چه مکانیزم هایی باید
پیروی کرد یا بهره جست؟
در مورد پاسخ سوال اول درست به هدف زده
اند، بهاین معنی که موضوع اگر به آمریکا،
اگر به ریاست جمهوری آمریکا و از آن مهمتر وقتی که بتوان موضوعی تروریستی و خطر
آفرینی نسبت به آن را به نمایش گذاشت به هدف می رسند پس اینگونه بود که ترور رئیس
جمهور موضوع اصلی قرار گرفت
در مورد سوال دوم همه چیز بر می گردد به
فیلم نامه خوب انتخاب درست بازیگر و کارگردانی فکورانه که از آنها که سرامد این
کار در جهان هستند غیر از این انتظار نمی رود.
فیلم نامه ای سرراست که نفس را درسینه چنان
حبس می کند که وقتی به خود می آیید از تپش قلب احساس گرما می کنید، مونتاژ مثال
زدنی سریال هر ثانیه شما را غافلگیر کرده و از اینکه تا قبل از دیدن این سریال
خودتان را یک حرفه ای در پیش بینی هر فیلمی می دانستید در حین تماشا شرمنده می شوید.
بهره گیری از هنرپیشگان نه چندان مطرح
سینمای هالیوود ولی خوش چهره و توانایی بازی گرفتن از آنها حکایت از مدیریتی مدبرانه
در پشت صحنه دارد
وقتی تعجب شما بیش تر می شود که سیزن
دوم را می بینید و به قدرت فیلم نامه نویس درخلق این داستان پی می برید از هماهنگی
و پیوستگی بین هر سیزن
افسوس می خورید که اگر فیلم نامه سریال
های ماهم به اندازه یک هزارم این فیلم نامه ها بودند شاید کمتر به ماهواره کشیده
می شدیم
از خود سریال بیش از این تعریف نمی کنم تا
احیانا اگر خواستید ببینید عنصر غافلگیری آن ازدست نرفته باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:31  توسط هملت
|
غزه نه در خون و آتش بلکه در
جهالت ، زبونی و حماقت محض سرآن عرب می سوزد
نمی دانم چند شب پیش گزارشی از
غره را دیدید یا خیر!
گزارش گر تلویزیونی اغلب با
کسانی که مصاحبه می کرد مردم مفلوک و آواره از سکوت سرآن عرب گله و ناله می کردند
و آنها را به کمک می طلبیدند ولی در کنجی از مردی حدودا 60 ساله خسته و درمانده با
لباس عربی سفدید خاکی و خونی که بر زانوهای بی رمق خود به دیواری نشسته تکیه داده
بود پرسید که چه انتظاری داری؛ سرش را بلند کرد و گفت از هیچ کس هیچ انتظاری
نداریم نه غدا نه دارو نه صلح می خواهیم ، از سران عرب هم هیچ انتظاری ندارم می
خواهیم اینجا بمانیم و بجنگیم و بمیریم!
این مصاحبه خیلی به دلم نشست
فرق می کرد با بقیه
یه درد دیگری در اعماقش نهفته
بود
بد جور ژرف ترین لایه های دل
آدمیزاد را می لرزاند، چنگ می زد، ریش ریش می کرد.
اگر سرآن عرب موافق و راضی
نبودند اسرائیل و آمریکا جرات نمی کردند که گلوله ای به طرف فلسطینیان شلیک کنند
اگر زمزمه بستن شیر های نفتی که رگ حیات غرب است به گوششان می رسید آنوقت مردی می
خواستم تا به خود جرات دهد قدمی به جلو بگذارد.
اینقدر از بزدلی و خواری سرآن عرب
گفته شده که بازگو کردنش نمی دانم لطفی دارد یا خیر تنها در این حیرتم که علت این
همه پستی و حماقت چه می تواند باشد.
یه این قوم ظالم نمی توان دل بست
باید طرحی دگر انداخت!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:1  توسط هملت
|
البته خودش هم شاید یک دقیقه زودتر از
من آنجا رسیده بود
لعنت به این ترافیک تهران
قرار داشتن، قرار گذاشتن، تعیین قرار،
درخواست قرار، محل و زمان قرار، یک طرف قرار، طرف دیگر قرار،
هوا سرد بود سوزهم داشت همه رهگذران تو
خودشون گم شده بودند و دوست هم نداشتن حتی برای سلام کردن دستشان را از جیبشان در
بیاورند که نکنه اندک گرمایی که جمع کرده اند بودند نیز بیهوده از بین انگشتانشان فرار
کنه
ملاقات داشتن یا همان دِیت اونطرفیها در ذات خودش
هیجان و شعف داره حداقل برای یکی از طرفین و گاهی هر دوطرف اگر از یک جنس نباشند!
شور و شوق اینکه به موقع سر قرار برسی و
دیر نکنی، نگرانی از اینکه این آخرین قرار نباشه، اینکه درتمام طول صحبت سوتی ندی،
تاثیر مثبت بگذاری، خراب کاری نکنی، لیوان چایی برنگردونی، خیلی نزدیک نشی، حریم
خصوصی رعایت کنی، از زیر میز یه موقع پات به پاش نخوره کفشش خاکی بشه، و بتوانی
چیز جدیدی، بینش نویی، جهان بینی از نوع دیگر از دریچه نگاه او ببینی و دریابی که چگونه
در بین تعداد بیشماری از هم نوعان خودش "خاص" شده است
جمع اضداد:
تقابل یا همنشینی نهایت علوم ریاضی "مکانیک"با
نهایت علوم انسانی یعنی "ادبیات"
لیسانس مکانیک گرفته هر چند که پشیمان
بود که چرا همان سال اول رهایش نکرده و معتقد بود که بزرگترین ضربه را در زندگی به
او زده و حتی خواسته بود که همین ترم آخری که تنها چند واحد مانده بوده عطایش را
به لقایش ببخشد ولی بالاخره تمامش کرد.
از سر قائم مقام راه افتادیم در امتداد
کریمخان به طرف میدان ولی عصر
سر صحبت باز کردن خیلی هم آسان نیست
اهل فن و آنهایی که خبره این کار هستند
معتقدند که همیشه نگاه اول، بوس اول و ...، تاثیر بسزایی در ادامه داشتن یا نداشتن
رابطه دارد
به "نشر چشمه" رسیدیم
گپی با آدمهای آشنا داشت پانزده دقیقه
ای توقف کردیم
نگاهی به انبوه کتاب ها در ققسه ها انداختم
و یادم آمد کشتزار خود که انبوهی در کتابخانه نخوانده خاک می خورند پس دیدم خرید جدیدی
ظلم و جفاییست به آنها که عمرشان به سه سال می رسد
گفتم که لیسانس مکانیک داشت ولی نگفتم
که مترجم، مقاله نویس، روزنامه نگار، خبرنگار گاردین و لومند و چند روزنامه داخلی
و خارجی دیگر بود با توانایی مثال زدنی در زبان انگلیسی و فرانسه و متبحر در زمینه
ادبیات و هر آنچه در آن، دراین روزگارمی گذرد
این را می توان با انبوهی از مصاحبه های
اختصاصی که با نویسندگان بزرگ حال حاضر داشته فهمید
بیست و پنج ساله و شاید کمتر، شلوار جین،
کلاهی طوسی کاموایی، دستکش، کوله ای که به پشتش بود، تیپ اسپورت، قد حدود 170 شاید
، چاق نه ولی کمی شکم آری، راحت و ساده، خوش برخورد و صمیمی، از غرور و نخوت خبری
نبود یا من پیدا نکردم
از چشمه راه افتادیم و گفت و شنفتیم تا
پایین تر از میدان ولی عصر، کافی شاپی که اسمش را نگاه نکردم،چپیدیم داخل از سوز
سرما شاید، سی دقیقه ای باز و لذت ها بردم
به ساعت نگاه می کرد و اینکه کی به کرج
می رسد
ساعت به 8:10 دقیقه رسیده بود و کم کم
زمان خدا حافظی
کلی سوال داشتم که نپرسیدم
یه بار دیگر به این ذهن درب و داغون اعتماد کردم که باز پشیمانم کرد باید مثل همیشه سوالاتم را یادداشت می کردم
غصه چاق شدن خودش به اندازه کافی کشندس، شدم هشتاد و سه و نیم کیلو با کمی
بالا و پایین
- به خدا زیاد نمی خورم فقط
تحرک ندارم همین! کمی برای لاغریم دعا کنید
- دیروز صبح که آمدم تو صف
ایستگاه اتوبوس دیدم که پیرمرد بلیط فروش محلهکه کلاهی قهوه ای
رنگی هم روی سرش بود و تو کیوسک مکعب مستطیل آبی رنگی کهآرم شرکت واحد هم روی
آن بود نشسته بود تو اون سرما برای یه شاگرد مدرسهای دست تکان داد و
سلام کرد و نیم خیز شد!
این بلیط فروش محله ما خیلی حرفه ای عمل می کنه: وقتی می خواد بلیط بده
دستشرا از سوراخ کیوسک میاره بیرون که خریدار کم تر اذیت بشه، کار پول گرفتن وبلیط دادن را تو برق و باد انجام میده مخصوصا وقتی که اتوبوس تو ایستگاهایستاده و مسافری بدو بدو میاد که بلیط بخره که از اتوبوس جا نمونه!
-می خوام یه دفتر یاداشت
بردارم که همیشه همراهم باشه
گاهی اوقات یه مطلبی تو اتوبوس یا موقع پیاده روی یا موقع
کار یا هر موقع که نمیشه نوشت به ذهن آدم میرسه میگم برم خونه در موردش بنویسم
خونه که می رسم تنها چیزی که حتی یادش نمی آورم همان تیتر مطلب بوده پس با این
حساب اگر آدم فقط چند واژه کلیدیش را یاداشت کنه می تونه بعدا در موردش قلم فرسایی
کنه
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:19  توسط هملت
|
این خیلی قشنگه که صبح شنبه اول هفته بیای سر کار اول میز کارن تمیز کنی
بعدش یه لیوان آب خنک میل نمایید سپس بشینی پای اینترنت و دیگه برو تخته گاز تا عصر که بلند شی از پاش
امیدوار باشید که امروز بعد از 3 ماه از آخرین باری که رفتین سونا باز جور بشه و و بری سونا
این که بعد از دوسال که یک روز در هفته می رفتی سونا مجبور بشی بزاری کنار تا اوضاع کمی به وفق مراد بشه خوش آیند نیست ولی باید ساخت
چند روزه دارم به فایل های صوتی کتاب هدف از برایان تریسی گوش می کنم
اولش فکر می کردم که این هم از همین هزاران جلد کتاب های مزخرف چگونگی رسیدن به موفقیت که تو بازار ریخته ولی وقتی که چند تا از فایل های آن را گوش کردم دیدم که نه اینطوری نیست و حاوی نکاتیست که می تواند به واقع مفید باشه به شرطی که به کارهایی که گفته عمل کنی
باید یه بار دیگه با دقت بیشتری گوش کنم و از نکات مهم و کاربردیش نت بردارم تا بشه در موردش تمرکز کرد و انجام داد
البته شاید کتاب کمی بزرگ نمایی می کنه که خیلی هم دور از انتظار نیست ولی اگر تنها یک نکته مهم و کلیدی داشته باشه که بتونیم از آن در زندگی استفاده کنیم چرا که نه؟
شاید مهمترین نکته ای که تا الان از آن به دست آورده ام یک هدف گذاری در زندگی بوده و دوم به روز کاغذ آوردن آن که هردو باعث می شود آدمی بر روی هدفی در آینده تمرکز کرده و تمام همت و تلاش خود را معطوف به آن کند.
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:54  توسط هملت
|
این صرفاً یک خود نوشت است که قصد اثبات هیچ مطلب یا موضوعی را ندارد. تنها برای تسکین دل نگاشته می شود.