گاهی اوقات فکر می کنیم که بعضی از اتفاقات می تواند تنها در خانواده های سنتی متحجر گاهاً مذهبی خشک روی دهد که از هرگونه تغییرات زمانی و مکانی به دور هستند و در دایره بسته پندارهای خود به دور خطی باطل می گردند و از سطح تحصیلات کمی هم برخوردار هستند همانند اجبار دختران خود به ازدواج برخلاف علاقه و نظر دختر و طبق نظر بزرگ خانواده که همان پدر در نقش پدرسالار باشد گاهی هم چنان مسائل به هم پیچیده می شود که نمی فهمی چطور همچین حادثه ای اتفاق افتاد چرا همه کور و کر و لال شدند چرا هیچکس چیزی نگفت چرا همه ترجیح دادند عین کبک سر در برف کنند و لبخندی شکاک آمیز و بی مسئولیت بزنند، بله گاهی همه چیز دست به دست هم می دهد تا همه کور شوند و لال در برابر یک تصمیم به دور از اندیشه که وقتی بشنوید یا ببیندی که همچین اجباری در خانواده های به متمول، روشنفکر، قرن بیست یکمی روی می دهد کم می ماند که دوتا شاخ نوک تیز بر روی سرمان به ناگاه سبز شود.
کم نمی شنویم زندگی هایی که ازعشق های دوطرفه به ظاهر عمیق که می تواند ناشی از شناخت چند ساله دختر و پسر نشات گرفته است ایجاد می شود ولی بعد از چند صباحی معمولا کمتر از سه سال به دلایل گوناگون راهی جز جدایی از هم پیدا نمی کنند حال تصور کنید که برآیند تصمیم گیری در خانواده ی با از سطوح بالای جامعه به نقطه ای می رسد که دختر خانواده راهی جز رضایتی تلخ به ازدواج با فردی که بیش از نیمی از سن خود او بیشتر است پیدا نمی کند و از سر لجبازی و استیصال تن به راهی می دهد که گام نگذاشته در آن پایان آن چندان دور از دهن نیست.
صحبت کردن در مورد دلایل چنین تصمیمات و اتفاقاتی نه در صلاحیت من است و نه در حد توان و دانش اندک بنده از پرداختن به عمق این مسئله بلکه مقصود از طرح این موضوع تنها اشاره به یکی از میلیونها اتفاقاتی که در شهر تهران به وقوع می پیوندد و محمل آن با تمام آن چیزهایی که قبلا در ذهن داشته ایم فرق می کرده یعنی اگر این اتفاق در حومه تهران یا شهرستانهای کشور یا پایین همین شهر تهران اتفاق افتاده بود دیگر دلیلی به ذکر و نوشتن در باره اش به دلیل کثرت آن نبود ولی تفاوت از جایی شورع می شود که ببینی یا بشنوی محمل این تصمیم گیری از طبقه هشتم یکی از برج های تهران است!