تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟


    این لاست فراتر از همه آنچیزیست که شما تصور آن را می توانید داشته باشید .
در برابر آن یک موجود بی خاصیت بیش نیستیم که به راحتی و موم مانندی ما را در چنبره اتفاقات خود قرار می دهد همراه صحنه های بی بدیل از آنچه همیشه ممکن بوده است در خواب و رویا متصور بوده باشید.

خواستگاری مردی سفید پوست بعد از 56  سال زندگی مجردی از یک زن 50 ساله سیاه پوست در رستورانی در حومه بهشت که ویوویی از یکی از آبشارهای خروشان بی همتای در آن نمایان است
یا نمایی از بالای صخره ای بر دریا که در دم آرزو می کنی کاش چند سالی از زندگی خسته کننده روزمره شده را می دادیم در قبال بودن چند ثانیه آنجا بودن

چقدر هیجان انگیز است که با کسی در یک تور در بین زمین و هوا گرفتار شوی تنها می ماند دعا که حالا حالا ها کسی پیدا نشود تا از این بهترین تله دنیا به درت آورد.





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:22  توسط هملت  | 

لاست :

کاش من هم در میان مسافران آن پرواز بودم!

ساعت 2:20  نیمه شب جمعه 17/08/87 میانه قسمت 11 از دی وی دی 3 از سیزن یک

 

توضیح اینکه چرا این سریال اینقدر معروف و همه پسند شده شاید ساد ه شاید بتوان اینگونه توصیف کرد که برای آنهایی که کمی سعی می کنند جدی تر با این قضایا برخورد کنند کمی هم جالب و هیجان انگیز باشد اگر بخواهیم در مورد آن ژرف نگری داشته باشیم

 

برگردیم به سئوال اساسی که چرا؟

-         چون این سریال در نوع خود جدید است؟

-         به خاصر هیجانات سینوسی آن که هر لحظه اتفاق می افتد؟

-         لحظات شیرین و تلخ آن

-         بازیگران باورپذیر

-         زنان پری چهره و خوش لباس!

-        به خاطر sawer 

-       به خاسر    Hurley چاق و تبل مپل دوست داشتنی 156 میلیون دلاری

-        یا به خاطر جک پنجه طلا

-         به خاطر kate نمکی یا شانن shanone  هات

-         چزیره فوق زییا و بهشت مانند یا به خاطر اسرار امیز بودن آن

-         شاید هم به خاطر حس کنجکاوی انسان برای دیدن آخر هر چیزی از جمله آخر این سریال

-                

-           

 شما چه چیز های اضافه می کنید؟

آیا این سریال یک سرگرمی صرف است یا کمی هم جور دیگری است؟

به نظر شما ارزش آن را دارد تا در مورد آن سخنی بر زبان آوریم یا باید تنها دید و از آن گذشت.

جالب نیست که این سریال به داستان هر کدام از شخصیت های درگیر در ماجرا در زمانی مناسب می پردازد و به ماهری هر چه تمام تر بیننده را درگیر گذشته آنها می کند و اینکه چطور شد که هر کدام از آنها سر از پرواز 815 سیدنی به لوس آنجلس در آوردند.

یا جالب نیست که چطور شخصیت ها در دایره ای از این جهان اسرار آمیز قبلا با هم در ارتباط بوده اند و به نحوی به این جزیره دور افتاده در اقیانوس آبی بی کران بهشتی مربوط می شوند

گذشته آنها جالب است یا روابط آنها با هم یا چگونگی فائق آمدن بر اتفاقات هیجان انگیز و گاها کشنده

"بلوآف" شدن یکنفر در زمانی که انتظار آن را ندارید یا کشته شدن هات ترین پریچهره این سریال که آه از نهاد انسان به  عرش اعلا می برد!

هنوز در حال دیدن این سریال هستم و قطعا با مرور بیشتر روشن می شود که آیا این سریال تنها سرگرمی صرف است یا خیر.

ولی به نظرم کمی بیش باشد!

 

سوالی که اینجا مطرح می کنم این است که:

آیا ما گمشدنگانیم یا آنها ؟

آیا ما به دنبال یافتن آنها هستیم یا آنها به دنبال یافتن ما؟

 

به faith هم بیاندشیم به نظرم چیزی که کمبودش را حس می کنیم در زندگی همین باشد منظورم از faith لزوما ایمان به خدا که میزان آن موضوعیست شخصی نیست بلکه ایمان به آن چه که در قلبمان می گذرد و باور کنیم که آن چه ما به هستی و کائنات می دهیم همان را نیز در بازخورد آن باز پس می گیریم.


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:8  توسط هملت  | 


Lost: episode 17: 9:02

       maybe we should get some rope and spend Saturday night alone together!?





+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:55  توسط هملت  | 


جمعه ساعت 4:50 مورخ 10/08/87

دارم سریال Lost  می بینم قسمت 12 را تمام کردم سریال جالب و هیجان انگیزی است  که کمی هم فکر پشت آن پنهان شده و از فیلمنامه نسبتاً قوی و عامه پسندی برخورداره؛ نمی خواستم قبول کنم که این سریال هم قابل دیدنه ولی با توصیفی که دوستان کردند نمی شده بیش از این از آن چشم پوشی کرد.

یه فنجان چای برای خودم ریختم و با خرما می خورم

کسی خونه نیست!

بخاری داره گُروگُرمی کنه و گرما تو خانه پخش می کنه و آدم می تونه تاثیرش رو پوست شونه هاش حس کنه که از مزایای با آستین رکابی گشتن همان است و بیش هم البته!

انبوهی از ایده ها برای نوشتن به ذهنم هجوم می آوردن و در مورد هر کدام مطلب هایی از ذهنم می گذره ولی وقتی که می خوام بیام در موردشان بنویسم انگار که دود شده اند و رفتن هوا

ترس از نوشتن همیشه با آدم هست گویی زیر گلو را گرفته و می خواد که خرخره آدم بجود، ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن

یه فنجان چای دیگه باید برای خودم بریزم من همیشه عادت دارم که دو تا فنچان چای بنوشم اولی با خرما یا یه چیز شیرین مثل شکلات و دومی تلح تلخ بدون قند، پانزده سالی می شود که قند نمی خورم به همراه چای!

مگه غیر از اینه که ما همه مورد قضاوت دیگران قرار می گیرم، با حرف زدنمان،رفتار و کردارمان پس حالا نوشتن هم اضافه بشه به همه آن مولفه هایی که از آدم یه چهره بیرونی می سازد. 

یه چایی بار خودم می ریزم و میام می گذارم کنار نوشته ها

چراغهای حال خاموش وتلویزیون بازی استقلال و ذوب آهن را نشان می دهد انگار که صفر صفر هستن و عادل گزارش می کند که صدایش در حاشیه ذهنم شنیده می شود

روشنایی هوا از پشت پرده به داخل تزریق می شود وکم کم داره از شدت و قدرت  نفوذش کاسته می شه می دانم که تا انقریبی دیگر چیزی از بیرون به داخل نخواهد آمد.

به حالت دمر درازکش شدم و بالشی زیر شکمم گذاشتم تا به قوس کمرم فشار نیاید

نگاهی به تلویزیون می اندازم یکی انگار به یکی پاس داده ...

چای را سر می کشم و به اعماق ذهنم شیرجه ای می زنم تا شاید چیز دندان گیری گیرم بیاید و بتوانم آن را بپرورانم ، چای من باید داغ داغ باشد و البته خوش رنگ که اگر نباشد هیچکدام، که دیگر کارکرد چای را برایم ندارد

پس کجایند آنهمه ایده های به ظاهر قابل اعتنا که دایم مخ می خوردند و می خواستند که بیرون بجهند

همانند مرغان فصلی هر وقت که لازمشان داریم پر می کشند و کوچ می کنند

استقلال یه موقعیت خوب را از دست داد!...

دغدغه ما برای زندگی یا در جریان زندگی چیست؟

دیگه سخت بتوانم خطوط را بر صفحه ببینم

آگهی بازرگانی...

دغدغه ما باید چی باشد و چگونه باشد دغدغه من چیه دغدغه تو چیه

دغدغه تو که به خودت مربوطه مال من هم که به خودم مربرطه

حالا من می خواهم چه کاری انجام دهم باید به این موضوع فکر کنم این که روزها شب می شود و شب ها روز و من همچنان به دور خود می چرخم

به راستی ما داریم رشد می کنیم یا اینکه این خیالی واهی و پوچ است

تبلیغ فیلم کنعان - شامپو صدر صحت - اخوان...

به خودم نهیب می زنم که تو مال این حرفا نیستی که بخواهی کمی جدی در مورد روزمرگی خودت و نقشه و برنامه ای برای آیندت فکر کنی

بهتر نیست این کازه کوزت جم کنی بری بقیه Lost  ببینی

ایده جزابیست

قسمت 13

سه زن - منیژه حکمت

نیمه دوم بازی

اذان

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:29  توسط هملت  | 


پدرم، وقتی که من...

4 سالگی:           بابای من می تونه هر کاری رو انجام بده.
5 سالگی :          بابای من خیلی چیزا می دونه
6 سالگی:           بابای من زرنگ تر از بابای توست
8 سالگی:           بابای من همه چیزو هم نمی دونه
10 سالگی:         قدیما، اون وقتی که بابام همسن و سال من بود مطمئنا همه چیز با خالا فرق داشت
12 سالگی:         اوه، بله، طبیعتاً، بابا همه چیزو در مورد اون نمی دونه. بابا به قدری پیر شده که   
                        دیگه بچگی های خودشم فراموش کرده.
14 سالگی:          به حرف های بابام توجه نکن. لون دیگه از مد افتاده!
21 سالگی:          بابام؟ خدا مرگم بده اون دیگه کاملا از رده خارجه
25 سالگی:          بابا یه جیزهایی در مورد اون می دونه اما خوب باید هم بدونه چون یه پیرهن که باشه
                         بیشتر از ما پاره کرده
30 سالگی:          شاید بهتر باشه از بابا بپرسم که نظرش در این مورد چیه. از هرجه که بگذریم او تجارت
                        زیادی تو زندگی کسب کرده
35 سالگی:          من دست به هیج کاری نمی زنم مگر این که اول با بابام مشورت کنم
40 سالگی:          موندم که بابای خدا بیامرزم کار ها را چجوری راست و ریس می کرد. او خیلی عاقل بود.   
                         دنیائی تجربه داشت.
50 سالگی:          حاضرم همه چیز مو بدم و در عوض بتونم چند لحظه ای در این مورد با بابای خدا بیامرزم
                         مشورد کنم. حیف که قدر اون همه هوش و دکاوتش را ندونستم خیلی چیزا بود که می
                         تونستم ازش یاد بگیرم.



برگرفته از کتاب " سوپ جوجه برای روح" انتشارات فروزش نویسنده: جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن  ترجمه ع. راستکار محمود زاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:47  توسط هملت  | 


 - اینکه صبح 45 دقیقه تو اتوبوس سرپا باشی تا به شرکت برسی خودش عالمی داره!

-
نمی دانم دیشب گزارش این جوجه خبرنگار کامران نجف زاده را دیدید یا نه که در مورد سفر اقای احمدی نژاد به نیویورک بود.

جالب اینجاست که اول گزارش خودش عنوان می کنه که می خواد نگاه واقع بینانه و منصفانه ای داشته باشد ولی امان از انصاف و واقع بینی!

ابتدای گزارش که صحنه هایی از یکی از خشن ترین فیلم های ساخته شده چند سال اخیر در مورد نیویورک " دارو دسته نیویورکی ها" را نشان می ده که از همان ابتدا تلقین خشونت و نامردی و قتل و جنایت را در پس زمینه ذهن بیننده نسبت به آمریکا حکاکی می کنه بعدش هم غیر از صحنه هایی از رئییس جمهور مشغول نشان داردن تمام سیاهی و فقر و جنایت و دست انداختن آن مولفه هایست که میلیون ها نفر نه تنها با آنها زندگی می کنن بلکه آرزوی رفتن به آنجا را دارن

خلاصه این گزارش هم همانند بقیه گزارش های این آقای تازه به دوران رسیده که به خاطر پاچه خواری های زیرکانش خیلی هم زود گل کرد و تو دهن ها افتاد دیشب پخش شد و احتمالا در شب های آتی نیز به دلیل جذابیتش دوباره پخش خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:6  توسط هملت  |