اگر بتوانم به این ذهن زنگ زده فشار بیاورم و غبار هاي آن را با آستينم كناري بزنم آنگاه شايد به خاطر بياورم كه چگونه قهرمان داستان در کتاب "اسپارتاکوس" آنجايي كه بر صليب كشيدنش به تفسير شرح داده مي شود و جزئيات آن با دقيق ترين موارد اشاره مي گردد تا مو را بر تن آدمي سيخ كند، كمي قابل درك مي شود كه حتي زجر آور ترين مرگ ها نيز در مقابل اين نوع لبيك گفتن چيزي بيش از يك نوازش مادري نمي باشد.
خستتان نكنم:
وقتي الوار هاي چوبي بزرگ و تنو مند را كه ارتفاع آن به چندين متر مي رسد را بر روي زمين به صورت صليب بر هم مي گدارند و محل تلاقي را بوسيله طنابي مي بندند آنگاه متهم را آورده و بر روي آن مي خوابانند دستانش را به دوطرف باز كرده و انگشتان دستش را كه با آخرين مقاومت ها در هم جمع كرده باز مي كنند سپس ميخ بسيار بزرگ و كلفتي را بر روي كف دستش گذاشته و با پتكي بر روي آن مي زنند تا ميخ دست و چوب را يكجا به هم بدوزد اين عمل را با دست ديگر نيز انجام مي دهند با يك تفاوت كه ديگر رمقي براي مقاومت اين بار باقي نمانده حالا مچ پا ها را بر روي هم قرارداده و ميخي بزرگتر كه بتواند از قطر دو مچ پا گذشته و به چوب برسد را با تمام قدرت در مچ پاها مي كوبند و اينجاست كه قرچ قروچ شكستن استخوانها و رگ و پي به گوش نزديكترين افراد هم نمي رسد چون صداي مصلوب نمي گذارد كه صداي استخوان به جايي رود.
طنابي را بر قسمت بالاي صليب مي بندند و چندين نفر آن را مي كشند تا صليب بلند شود سپس آن را در گودالي گذاشته و به صورت عمودي قرار مي دهند و چند بار آن را تكان مي دهند تا فرياد هاي آن بي نوا تمام صحرا را پر كند، پايه ها را محكم مي كنند كه تكان هاي آن مفلوج آن را كج نكند. جالب است بدانيد كه تمام وزن مصلوب بر دست ها و پاهاي ميخ شده است(وزن خودتان را حتي الامكان كم كنيد) دردي جانكاه تمام رگ و ريشه را فرا مي گيرد و آنهايي كه بدون هدف و آرماني دست به كاري زده اند كه مستوجب اين عقوبت شده اند زمين و زمان را نمي شناسند...
همچنان خون كه از دستان و پا ها جاري مي شود و قطرات آن در ابتدا صليب را ارغواني كرده و سپس بر روي خاك مي لغزد و به دليل شدت آن خاك را به اين طرف و آنطرف پرتاب مي كند، صورت كم كم زرد شده و لرزه هايي بر فرد مستولي مي گردد تا آنكه بيهوشي به سراغ شخص مي آيد و به خواب نيمه عميقي فرو مي رود مدت آن بستگي به توانايي شخصي فرد دارد. بعد از چندين ساعت دوباره بهوش مي آيد چشم هارا كم كم باز مي كند و اينجاست كه دردي غير قابل باور و توصيف به سر وقت مصلوب مي آيد چقدر جانكاه و زجر آور است...
واما تازه رسيديم به اينكه حضرت عیسی مسیح (ع) در آن لحظاتي كه شرح يكهزارم آن رفت چه بر سرش آمد كه خدا را شا كر شد.
در آن ثانيه هايي كه بيهوشي به سراغش آمد و بي اختيار وي را با خود برد، مجسم كرد كه در بيشه اي سر سبز و خرم در كنار خانواده اي شاد و سرمست به همرا همسري زيباروي و فرزنداني قد و نيم قد كه به دنبال هم روانه هستند به گذران زندگي سرشار از لذت مي پردازد و سر خوشانه سالها را از پي هم پشت سر گذاشته و برفينه اي بر سرش پوشيده شده است.
صداي خنده و شادي كودكان از هر سو به گوش مي رسد و همسر زيبا نيز به شوهرش مي رسد...!
نا گاه زمان موعود فرا ميرسد همچنان كه تبسمي حاكي از ديدن صحنه هاي گذشته بر لبانش جاري است توده مردمي را مي بيند كه در لحظات اول مصلوب شدنش لعن و نفرينش مي كردند و هر جه به دستشان مي رسيد به طرفش پرتاب مي كردند ولي اكنون تنها با اندوهي بي پايان وي را تماشاگر هستند با چشماني گود رفته زبانهايي در گلو خشكيده...
حال همه چيز واقعي مي نمود چشمها را بست و دوباره باز كرد تا مطمئن شود كه اين ديگر رويا و خيال نيست سپس بر لطف و رحمت خالقش شاكر شد كه همه آنچه را كه ديده خواب و خيالي بيش نبوده و آخرين وسوسه مسيح نيز در وي كارگر نيافتاد.
بله آخرين وسوسه مسيح، وسوسه "زندگي كردن" بود.
