از بي عرضگي خودم خسته شدم از خودم هم بدم مياد حالم از خودم به هم مي خوره مگه يه آدم چقدر مي تواند بي عرضه و تنبل باشه. تحمل خودم رو هم ديگه ندارم. چطور میشه آدم از شر خودش راحت بشه.
دو ماه كه دارم بالا مي آرم با خودم کلنجار می رم که بالاخره چی کار کنم مي دوني چرا، آخه مي خوام از دست خودم فرار كنم برم يه جايي كه ديگه خودم پيش خودم نباشم نمي دونم چه جوري و يا كجا فقط مي دونم كه ديگه نمي خوام خودم را ببينم يا اينكه لمس كنم.ديروز زدم همه آيينه ها رو خورد كردم البته كمي هم دستم زخمي شد ولي ديگه چه فرقي مي كنه كه چي شده براي كسي كه مي خواد خودش و قال بزاره ديگه نبينه چه فرقي مي كنه.
از خودم اُقم مي گيره دوست دارم خودم و حلق آويز كنم بعدش بشينم زير جنازه خودم و سير تماشا كنم. نمي دوني چه حالاي داره فقط مونده اينكه طناب دار و از تو گنجه در بيارم و ببافم. قبلاً ها بلد بودم چه جوري ببافم ولي نمي دونم كه الان چيزي يادم هست، لعنت به اين بخت بايد با يه طناب هم كلنجار رفت. چرا كسي صناب دار بافته شدهء آماده نمي فروشه. مي تونه شغل پر درآمدي باشه حتماً هم حسابي سكه ميشه تازه ميشه صادرات هم كرد البته بايد با يه بسته بندي شيك و كلاس دار باشه با رنگ آميزي خيلي چشم گير كه هر كسي و وادار به فكر كردن بياندازه تازه فروشش به آدم هاي زير ۳۵ سال و بالاي ۶۰ سال هم ممنوع بايد باشه. واي كه چه بازاري مي تونه ايجاد كنه همه با سر و كله ميان.
اين خزعولات چيه كه من دارم سر هم مي كنم. خودم هم موندم اصلاً چرا حضرت عزائيل تشريف نمي آورند تا با هم ملاقاتي داشته باشيم و هم ديگر رو بهتر بشناسيم. (شايد يه اب ميوه هم با هم خورديم من عاشق آب زرشك هستم، اره مي دونم نمي شه گفت كه زرشك ميوه است كه حالا آب زرشك آب ميوه باشه ولي خوب چيكار كنم دوست دارم ديگه)، نكنه كه اون هم از من مي ترسه. نمي دونم مخم ديگه نمي كشه هر راهي رو قبلاً امتحان كردم جواب نمي ده هميشه يا كسي سر مي رسه يا اينكه يه بدشانسي مي آرم. ديگه عقلم به جايي قد نميده خسته شدم حتي اعتماد بنفسم را هم از دست دادم.
