X
تبلیغات
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟


جوجه اردک زشت

بله متوجه هستم که از انتخاب این داستان کوتاه کودکانه لبخند بر روی لبان شما نشست ولی در انتها شاید نظرتان تغییر یابد.

بیوگرافی مختصر نویسنده:

هانس کریستین اندرسون 1805-1875 نویسنده شهیر و باهوش دانمارکی دوران کودکی بسیار سختی را گذراند، آوازخوانی درکوچه پس کوچه های کپنهاک درنوجوانی تنها یکی از حقارتهایی است وی متحمل آن شده است، جوجه اردک زشت وصف حال نویسنده است و بازتابی از آنچه بر وی گذشته است.
تاثیر گذاری وی بر داستانهای کودکان در جهان به گونه ای بوده است که روز تولد وی به عنوان "روز جهانی کتاب کودک" نام گذاری شده است.
داستان های دختر کبریت فروش، پری دریایی، بند انگشتی از جمله معروفترین داستانهای وی هستند.


خلاصه داستان:

اواخرتابستان یک اردک مادر درمی یابد که یکی از تخمهایش با بقیه فرق دارد. بعد از اینکه جوجه سر از تخم در می آورد تفاوتی بین خود با بقیه جوجه ها را احساس می کند بعد از مشقات فراوان از آنجا کوچ می کند و بعد از فراز و فرودهایی و آشنایی با پرندگان دیگر به دنبال کشف و شهود خویش برمی آید. در سکانس آخر داستان که جوجه اردک زشت در حال پرواز برفراز باغی است درمی یابد که به یک قوی زیبا بدل شده است.

تحلیل و برداشت شخصی:

داستان با یک معما و گره شروع می شود، این تازه وارده ناخوانده کیست که همچون وصله ای ناجور که کنایه و تمسخر دیگران را به همراه دارد وارد جامعه اردکان شده است. هرچه می گذرد تحقیر، توهین و استهزاء حداقل هایی است که برسر این عضو دعوت نشده میرود و این فشارها بر خانواده نیز اثر خودش را گذاشته و دیگر اعضاء را برآن می دارد تا روابط درون خانوادگی خود با "جوجه اردک زشت" را محدود و در نهایت قطع نمایند درنتیجه وی به تدریج از جامعه طرد می شود و از آن دیار کوچ می کند. این تازه اول دردسرهای یک جوجه است که قصد پا گذاشتن به دنیای بی رحم بزرگترها را دارد از طرفی در میان غریبه ها باید گلیم خودش را از آب بدرآورد "جوجه اردک زشت" از میان همه ی مصیبت ها و خطراتی که جان وی را تهدید می کند با موفقیت عبور می نماید حتی شکارچیان و سرما سوزناک زمستان نیز نمی تواند وی را به زانو درآورند و بعد از گذشت از همه این ها وی به رهایی و تعالی می رسد و با پرواز بلندی دهان منتقدان و دشنام دهندگان خود را می بندد.

این داستان کوتاه عمیق را حتی می توان به وضعیت جامعه سیاهان در اوج دوران برده داری در آمریکا نیز بسط داد که پرداختن به آن از حوصله این مقال خارج است.


داستانهای کودکان معمولا فراتر از ظاهر هستند تنها احتیاج به کمی تعمل و تحلیل دارند.


1844 _ The Ugly Duckling


برچسب‌ها: کتاب, نقد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 12:7  توسط هملت  | 

گزارش سفر کاری یک هفته ای به استانبول - ترکیه خرداد 92

پرواز ماهان ساعت 7:20 دقیقه روز سه شنبه 21 خرداد


هدف از این سفر توسعه بازار های صادراتی محصولات شرکت بود که یکی از بهترین و سریع ترین راه های شناساندن نام سازمان  و محصولات آن در خارج از مرزهای کشور و معرفی به مشتریان بالقوه خارجی داشتن غرفه در نمایشگاه های خارج از کشور می باشد.


من و مرآت این اولین بارمان نبود که در یک نمایشگاه خارج از کشور شرکت می کنیم و مسئولیت راه اندازی یک غرفه را به عهده داریم که البته کار خیلی مشکلی هم نیست ولی کار حساس و مهمی است. مرآت تجربه برگزاری حدود 40 نمایشگاه داخلی را دارد و من هم حدود 5 نمایشگاه خارج از کشور (آلمان دو بار، ترکیه دو بار، و دبی هم یکبار به همراه مرآت)

این که شما در چه نمایشگاه های با صرف هزینه چند ده میلیونی می خواهید شرکت کنید امریست که می بایست با بررسی های همه جانبه و موشکافانه در سطح مدیران ارشد سازمان به این تصمیم برسید که اصلا لازم به صرف همچین هزینه ای هست یا خیر.

شرح کوتاهی از چگونگی انتخاب نمایشگاه:

بعد از اینکه احساس کردید بازارهای داخلی جوابگوی میزان بالای تولید سازمان شما نیست و کالای شما حداقل های کیفیی نیزا مشتریان خارجی را میتواند پاس کند و شما از تجربه و اعتماد به نفس لازم نیز برای ورود به بازارهای خارجی برخوردارهستید انوقت می بایست طرح بازاریابی یا (Marketing Plan) برای نفوذ و فتح بازاری های صادراتی خود بریزید.

اینکه شما درک درستی از وضعیت خودتان در بازار داشته باشد و مشتریان بلقوه خودتان را در کدام منطقه جغرافیایی یا در کدام کشورها می بینید و در نتیجه تصور می کنید که تجار و بازرگانان این کالای خاص در چه نمایشگاه هایی به دنبال تامین کننده گان جدید می گردند، همه اینها جزئی از کارهایی است که می بایست انجام دهید.

یافتن مهمترین نمایشگاه های منطقه ای یا جهانی و بررسی تعداد شرکت کننده گان و بازدید کنندگان داخلی و خارجی در یک جدول مقایسه ای و براورد هزینه فایده هر کدام قسمت بعدی از این مسیر است.

ثبت نام و مهیا شدن برای نمایشگاه با اهداف از پیش تعیین شده و برگزاری به بهترین نحو ممکن از مهمترین وظایف مسئول برگزاری می باشد.



برچسب‌ها: سفرنامه, استانبول, تظاهرات
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 16:15  توسط هملت  | 


از رئیس جمهور محترم و منتخب مردم تقاضا می کنم تا نسبت به لنگر کشتی ها اقدام عاجل عنایت فرمایند.

آخر این نمی شود که کشتی ها درآبهای نیلگون خلیج همیشه فارس تردد بفرمایند ولی به لنگر خود بی تفاوت باشند.

اگر کاپیتانهای عزیز کشتی ها به جایی که لنگر می اندازند یا به طول لنگر با عمق بستر دریا  توجه ویژه عنایت بفرمایند یا حتی با لنگر آویزان حرکت ننمایند دیگر این لنگرها به کابل های اینترنتی برخورد نمی نمایند و باعث پارگی در این خطوط نمی شوند که به طبع آن دیگر شاهد این مشکلاتی که هراز چند گاهی گریبان جوانان برومند و رعنای این کشور را میگیرد نخواهیم بود.

یا حتی وزارت محترم ارتباطات و فن آوری می تواند نقشه عبور کابلهای اینترنتی را دراختیار سازمان بنادر و کشتیرانی قرار دهند تا هم کشتی ها در آن مناطق تردد ننمایند یا اگر این امر اجتناب ناپذیر است در این مناطق لنگر نیاندازند.

 

از مدیران سازمان بنادر و کشتیرانی و تمام دستندکاران محترم تقاضا می نمایم تا نسبت به این مسئله رسیدگی نمایند تا دیگر شاهد این نابسامانی های خسران آور نباشیم.




برچسب‌ها: لنگرکشتی, اینترنت, رئیس جمهور
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 20:1  توسط هملت  | 



تلخ ترین حقیقت هستی جای خالی سایه تو روی دیوار روبروست(هملت)



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 13:20  توسط هملت  | 


هر لحظه جنون تسخیر تو در من شعله می کشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 11:26  توسط هملت  | 

یاد روزهای خوش به خیر

 

تابستان 84 بود


روزنامه شرق


روزنامه بود ولی در طول یک هفته هم نمی توانستم تمامش کنم از بس که پرمحتوی و زیاد بود  و باز در آخر چند صفحه نخوانده باقی می ماند روزنامه بود ولی روزنامه وار نمی توانستی بخوانیش، روزنامه بود ولی چرا اینقدر با روزنامه های هم دوره اش فرق داشت..
شرق خبر از یک سفر می داد
که قرار بود روزهای چهارشنبه هر هفته گزارش سفر مسافر را چاپ کند
هر هفته چهارشنه ها سر از پا نشناخته هجوم می بردم برای خرید "شرق" به دکه روزنامه فروشی

آن زمان رویای سفر به دور دنیا را در سر می پروراندم بنابراین بی دلیل نبود که علاقه شدیدی به کسب اطلاعات و از آن مهمتر انگیزه و جسارت این کار داشتم هرجند که همه اینها هیج وقت محقق نشد و این آرزو نیز مثل فتح اورست که حتی به فتح دماوند نیز نیانجامید خاکستر شد.

یادم می آید ولعی داشتم برای خواندنش حتی دوست داشتم آن تکه گزارش را بخورم به واقع در دهان بگذارم و بجوم و ببلعم و حضمش کنم

شیرینی گزارش های کوتاه و داغ هر هفته هنوز  زیر زبانم برایم تکرار می شود. سفر سه ماه دو دختر ایرانی و  آمریکایی به افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان، چین، هند و پاکستان خیلی جسورانه بود وهنوز هم هست.

هنوز تکه های شرق آن روزگار را که کمی زرد و شکننده شده اند دارم و گاه گاه با پرسه زدن بین اسباب و وسایل قدیمی خاک خورده روز زمین پهن می شوم و با نگاهی به آنها لذت گذشته  را زنده می کنم.

اسم آن مسافر جسور خانم شکوفه آذر است.

یاد روزهای خوش به خیر


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 12:57  توسط هملت  | 

بعد از چهارماه تلاش واقعا ستودني از طرف خودم بالاخره سفرنمه تمام شد.

سفرنامه اينجانب طولاني ترين سفرنامه در بين شركت كنندگان در اين دوره از مسابقات سايت last second است هم از نظر محتوي و هم از نظر تعدد كشور ها و شهر هاي مورد بحث


در چهار بخش مي توانيد آن را ملاحظه فرماييد


قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم


خوشحال مي شوم تا نظرات شما را بخوانم.



برچسب‌ها: سفرنامه, مسابقه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 15:57  توسط هملت  | 


درحال نوشتن یک سفرنامه ی مفصل هست ...


برچسب‌ها: سفر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 14:11  توسط هملت  | 


چهارشنبه شب شبکه نمایش یک فیلم تخیلی نشان می داد به اسم " تحقیقات"

موضوع: قتل یک برادر به دست برادر

مقتول قطعه قطعه شده بود و برادرش متهم به قتل در زندان و تحت بازجویی

چه چیزی این فیلم بلوک شرقی را تخیلی کرده بود؟

به مضنون دیالوگ ذیل توجه فرمایید.

هر دفعه دو نگهبان متهم را از زندان به اتاق بازپرس می آوردند سپس دست بند وی را باز کرده با بازپرس و همکارش در اتاق تنها می گذاشتند و بعد از اتمام تحقیقات بازپرس با زدن زنگی به نگهبانها اطلاع می داد که داخل شوند و متهم را به زندان منتقل نمایند.

 

خانم بازپرس خطاب به همکارش که کار تایپ  کردن متن بازجویی را بر عهده داشت :

 بازجویی در راس ساعت 8:29 دقیقه دوشنبه 8 آگوست 2009 آغاز می شود

1-       

خانم بازپرس( بازرس): آقای .... در صورت تمایل پاسخ دهید که در روز 22 نوامبر سال گذشته شما کجا بوده اید؟

متهم: تمایلی به پاسخ ندارم

خانم بازپرس: آقای .... در صورت تمایل پاسخ دهید که آیا شما برادرتان را به قتل رسانده اید؟

متهم: تمایلی به پاسخ ندارم

خانم بازپرس: اقای ... در صورت تمایل پاسخ دهید که بعد از قتل اجزاء بدن برادرتان را کجا مخفی کرده اید؟

متهم تمایلی به پاسخ ندارم

بازجویی در راس ساعت 8:32 دقیقه دوشنبه 8 آگوست 2009 پایان یافت.

 

2-       

بازجویی در راس ساعت 10:24 دقیقه چهارشنبه 10 آگوست 2009 آغاز می شود.

خانم بازپرس: آقای ... در صورت تمایل پاسخ دهید که آیا شما برادرتان را به قتل رسانده اید

متهم: تمایلی به پاسخ ندارم

بازجویی در راس ساعت 10:25 دقیقه به پایان رسید

3-       

بازجویی در راس ساعت 11:05 دقیقه شروع می شود

آقای .... در صورت تمایل پاسخ دهید که ایا شما برادرتان را به قتل رسانده اید

متهم: تمایلی به پاسخ ندارم

بازجویی در راس ساعت 11:06 دقیقه با پایان رسید

واین دیالوگ ها چندین و چند بار اتفاق افتاد



برچسب‌ها: تخیل, فیلم, تلویزیون
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 8:54  توسط هملت  | 


ازدواج تلخ ترین حادثه یک عشق است


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:35  توسط هملت  | 




این چه رسم و عادتی زشتیه که هر سال زمان روز زن/ مادر ، برای نشان دادن اهمین این مسئله کلی جک و اس ام اس در جهت تخریب و توهین به آقایون رد و بدل میشه
 
انگار هرچه توهین و افترا به آقایون غلظتش بیشتر بشه بیش از خود اهمیت دادن به مقام و منزلت زن برای خانمها اهمیت داره و لذت بخش تره براشون و این هم در کنار هزاران اخلاق بد زشتی هست که ما از سر بی فکری و تامل انجام می دهیم

با این همه روز زن / مادربر شما مبارک


برچسب‌ها: زن, مادر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط هملت  | 


 برآن شدم تا در این حال و هوا پستی در زمینه دلایل و علل تغییر شغل بنگارم برای ثبت در آینده

تغییر حرفه و پیشه همیشه با استرس ها و امیدهایی همراه بوده است. استرس عدم موفقیت در سازمان جدید وامید از برای شروعی دوباره هراس از پذیرفته نشدن و امید برای حرکتی نو درخششی تازه

موضوع آنقدر ها هم که به نظرم می رسد ساده ، ممتنع و ساده انگارانه نیست

بدهیات :

 یکی از ابتدایی ترین و مهمترین نیازهای بشری خصوصا از برهه زمانیی که انسان از کوچ باز ایستاد و سرپناهی برای خویش  دست و پا کرد به دنبال حرفه و پیشه ای بود برای گذران ایام...

در شرایط کنونی  

آنهایی که شغلی ندارند و یا تازه کار به حساب می آیند  دست به دامان  دوست و آشنا شده یا صفحات  نیازمندی روزنامه ها را بالا و پایین می کنند و تلفن به دست مایوسانه دور آگهی ها خط کشیده و با هر پاسخ "نه" بیشتر روحشان خمیده می شود و امیدشان کمرنگ تر و یا سایت های اینترنتی را در می نوردند، حتی بعد از یافتن موقعیتی مناسب تازه اول راه هستند و با انواع مشکلات از قبیل نداشتن تجربه کاری، نداشتن ضامن، تخصص و مدرک های مختلف مواجه می شوند و بابت این نداشته ها فرصت ها را به آنهایی که دارند می بازند و از آنطرف اغلب آنهاییکه صاحب شغل و میز و حرفه ای هستند به دلایل عدیده از کار خود ناراضی هستند و در این میان هستند گروهی که صلاح را در ماندن و جنگیدن و تغییر شرایط همراه با امید برای اصلاح امور می بینند و گروهی صلاح خویش را در کوچ از سازمانی به سازمانی دیگر که گاهی عده ای در این نقل و انتقال امتیازی به کف می آورند و برای گروهی امتیاز از کف می رود.

مقاله ای می خواندم چند سال پیش در  Harvard business review  که اشاره کرده بود تعداد کمی از پرسنل شرکت ها صرفا به خاطر نارضایتی از میزان حقوق دریافتی راضی به ترک محل کارشان می شوند و این موید این نکته هست که حتما دلایل متقن دیگری باید وجود داشته باشد تا کسی راضی به تغییر شغل خود شود.

به نظر بنده و بسیاری از صاحب نظران(من و بقیه صاحب نظران) متاسفانه حلقه گمشده سازمان های امروزی ایرانی نداشتن مدیریت منابع انسانی علمی و قابل اتکاست هرچند که بسیاری از سازمان ها این برچسب را بر روی دپارتمان امور اداری خود نصب کرده اند ولی دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه...

برای شفاف شدن موضوع سعی کرده ام اعم دلایلی که منجر به تغییر شغل از ناحیه شخص و نه سازمان می شوند را لیست کنم

بعضی ازاین دلایل اصلی و بعضی فرعی هستند که باز با توجه به شرایط هر سازمان و بنا به روحیات هر فردی این گروه بندی می تواند جابه جا شوند.

·         عدم رضایت از حقوق دریافتی و عدم امکان افزایش آن

·         فاصله قابل توجه محل زندگی تا محل کار

·         عدم رابطه و درک صحیح بین فرد و مدیریت مافوق

·         خلق و خوی نامناسب مدیر مافوق

·         عدم تطابق تخصص فرد با زمینه کاری

·         امیدوار نبودن به آینده شغلی در محل کنونی

·         نگاه تبعیض آمیز بین پرسنل از سوی مدیریت

·         کم تجربه بودن مدیریت ارشد سازمان

·         سنتی اداره شدن سازمان حتی با ابزار و لوازم مدرن

·         عدم درک صحیح از کار گروهی

·         نبودن درک صحیح از مدیریت منابع انسانی

·         روشن نبون شرح وظایف، انتظارات، اختیارات و توقعات نابجا

·         آموزش محور نبودن سازمان

·         قائم به شخص بودن سازمان به مدیرعامل که منجر به عدم ابتکار و خلاقیت پرسنل می شود

·         نبود امکانات رفاهی و جانبی از قبیل ناهار، بیمه تکمیلی و غیره

·         نبودن آیتم های انگیزشی برای پرسنل

·         هم سطح نبودن نیروهای سازمان

·         حداقل میزان کار تیمی و گروهی در سازمان

·         نداشتن مدیریت ریسک بالاخص شناسایی ریسک های ناملموس

·         استفاده نکردن ازظرفیت های فکری و تجربی پرسنل

·         وجود بروکراسی پیچیده و غیر معقول

·         نداشتن برنامه ای اثر بخش جهت استمرار بخشیدن به حضور پرسنل و جذب نیروهای متخصص

·         عدم وجود سیستم ارزیابی مستمر پرسنل

·         عدم گردنش صحیح نخبگان در سازمان و عدم ارزش گزاری مناسب

·         آگاهی نداشتن پرسنل از اهداف و استراتژی های سازمان

·         تازه کار بودن قسمت اعظم پرسنل

·         سنگ اندازی همکاران

·         قدرت ریسک پذیری مدیرعامل

·         مشخص نبودن رویه ها و پروسه های کاری(مکتوب نبودن دستورالعمل های امورجاری)

·         رشد علف های هرز در سازمان

 

تعدادی از موارد فوق در طی زمان منجر به عدم رضایت درونی فرد می شود و انسان را به نقطه عزیمت می رساند حال آنسو نیز به همین راحتی ها نیست.

هر کدام از عوامل فوق خود علت و معلول موارد دیگری می تواند باشد و وقتی تعدادی از آنها کنار هم جمع می شوند سازمان به ورطه ناخوشایندی سوق پیدا می کند

دردسر های یافتن شغل جدید از به روز کردن رزومه و ارسال آن گرفته تا رفتن و نشستن روی صندلی روبروی منشی سازمان جدید برای پرکردن فرم استخدام، از نوشتن متن استعفا گرفته تا نگاه پرسنل و آشنایی با همکاران جدید، از اقناع دوست و آشنا گرفته تا خوگرفتن به محیط تازه،  از اضطراب های توانستن یا نتوانستن در سازمان جدید گرفته تا نگرانی بابت پذیرفته نشدن از سوی کلیت سازمان و احیانا کار بعدی و یا بیکاری حتی

شاید اولین سوالی که هر فردی باید از خود بپرسد این است که آیا به آن مرحله از عدم رضایت درونی رسیده ام که حالا می خواهم تغییر شغل بدهم و آیا آنقدر اعتماد به نفس و جسارت دارم که بتوانم کار بهتری از هر لحاظ بیابم که (خسر دنیا و الاخره)نشوم

مسئله دیگری که به نظرم ارزش پرداختن را دارد این است که با دانستن اینکه هیچ سازمانی بدون عیب و نقص نیست و نمی تواند از همه نظر باب میل شما باشد و از طرف دیگر ریسک های خاص خودش را نیز دارد که بعضی از آنها در بالا ذکر شد آیا باز هم می ارزد که این مخاطرات را به جان بخریم؟

خب اینها مسائل و دغدغه های کاملا شخصی هستند که گاها حتی نمی توان برای نزدیکان نیز توضیح و تفسیر نمود شرایطی که بر هر فرد در هر سازمان می گذرد منحصر به فرد و گاهی غیر قابل توصیف است.  

یکی دو تا مورد دیگر هم هستند که باید مورد مداقه قرار بگیرند. از جمله اینکه با توجه به اینکه بسیاری از اشخاص را دیده ام که از کار فعلیشان راضی نیستند اما حاضر به ترک آن نیز نیستند که شاید بتوان چند دلیل عمده برای آن نیز شاهد آورد.

-       عدم اعتماد به نفس کافی

-       نداشتن جسارت لازم

-       نداشته روحیه مواجه با شرایط جدید، نداشتن حال و حوصله

-       روزمرگی و ترس از تغییر

-       رکود فکری و نداشتن برنامه ای برای آینده

-       افزایش سن و به طبع آن کاهش قدرت ریسک پذیری و محافظه کار شدن

 

در این میان گاهی با خودت می اندیشی که هی تو اره من، دم دمی مزاج شدی و ثبات تصمیم گیری نداری که اینجوری به دنبال یه بهشت برین می گردی و تند و تند در این بیکاری مفرط بازار کار شغل عوض می کنی یا آدم اهل ریسک و پر دل و جراتی که دوست نداری فسیل پوسیده محافظه کاری و روزمرگی بشی. واقعیت اینه که خط بین این دو بسیار باریک و نا محسوسه

این مقال در پی ارزش گذاری نیست چه آنهایی که می مانند به هر دلیلی و چه آنهایی که صلاح خویش را در ترک سازمان و  تغییر می یابند به هر دلیلی

برای ترک هر سازمان نه دلتان بسوزد و نه قصد حال گیری از مدیریت آن را داشته باشید تنها به فکر مصالح و آینده خود باشید

از طرفی بد نیست هر از گاهی از خودمان بپرسیم که انتظارمان از خودمان چیست. اینجوری خیلی از مسائل و کلاف های سردرگمی که با خودمان داریم شاید ساده تر باز شوند

راستی برای 8 ماه غذای سرد هم بخوری عالمی دارد ها

و من همیشه با مهره سفید بازی می کنم

دوکاج ...

خلاصه اینکه باز در شرف تغییر این مهم  هستم

 


برچسب‌ها: شغل, تغییر شغل
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط هملت  | 


قرار: مفهمومی انتزاعی که مراتب وجودی انسان را تعالی بخشد، صیقلی می کند

انگاره ای روح بخش، انتظاری شیرین، لحظاتی هیجان انگیز، چشمانی منتظر، نگاهای چرخان از سویی به سویی دیگر، صندلی خالی مقابل ، صفحه ساعت، حرکت کند ثانیه شمار، توقف زمان، چرخش در، تازه وارد، نگاهی مایوس، انتظاری کشنده، صفحه ساعت، صدای چرخش در، نگاهی تر، حس برتر، لحظه موعود، تپش قلب،  لب و دهان ،قند و نبات، گفت و شنود، تلاقی چشم ها، هجوم خون به مغز، سیال ذهن، التهاب، تشویش، اغتشاش ذهنی، صندلی مقابل، حجم نگاه، فوران خون به رگ، سرخی گونه ها، نفس های منقطع، واژگان، طوفان احساسات، نگاه ویرانگر، چرخش زمین، .......

قرار: واژه ای شعف آور، تسریع دهنده، گیج و مبهم از نتیجه،

قرار معمولا با برنامه انجام میشود، شرایط زمانی و مکانی آن از قبل برنامه ریزی می شود

قرار معمولا دو سو دارد خواهان و خوانده و اغلب هردو خواهان

قرار بهتر است در مکانی کنج و خلوت باشد بدور از هیاهو بدور از رفت و شد

همراه با قهوه ای تلخ

و نگاهی به نگاهش

نگاهی به لبانش

نگاهی به خطوطش

نگاهی به کاسه مغزش

به گونه ها

به حدقه چشمهایش

قرار هم می تواند مسیحای روح آدمهای افسرده دل این روزگار باشد

شروعی دوباره

آغازی نو

قرار آتشیست که گلستان می کند

قرار دمیست که جان می بخشد

به قرار با تو که فکر می کنم ده میلیارد سلول خاکستری مغزم شروع به فعالیت مضاعف می کنند

به قرارهای با تو که فکر می کنم ناخوداگاه ذهنم به تلاطم می افتد به جنب و جوش

قرار با تو یعنی زندگی دوباره یعنی امیدی نیروزا که مرا تا سر منزل چشمهایت با یک نفس می برد



برچسب‌ها: قرار, تو, شب مهتابی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:0  توسط هملت  | 


همیشه شروع کردن و پروراندن یه مطلب سخته

دیشب که دوباره همه اخبارتلویزیون پر بود از شکار هواپیمای بدون سرنشین رادار گریز فوق پیشرفته آمریکایی در یک جنگ الکترونیکی نامتقارن ناخداگاه یاد یه مطلبی افتادم.

جریان اسب تروا ( اسب تروجان) رو که خاطرتون هست

حال اگر از اول قرار بوده باشه که این هواپیما به دست ایران بیافته و طبق عادت معلوف که از خصلت ما ایرانیان است چنان جو گیر شویم و باد در غبغب بیاندازیم تو بوغ و کرنا کنیم و طبق برنامه از پیش طراحی شده آمریکایی ها آن را در امن ترین و حساس ترین مکان نگه داری کنیم آنوقت چه؟

یعنی کاری که این هواپیما از اول قرار بوده در آسمان انجام دهد و از خاک ایران و از حساس ترین مراکز امنیتی و هسته ای ایران جاسوسی کند با این روش به بهترین نحو ممکن این عملیات را به سرانجام می رساند. ایده ساده ولی خطرناکیست به همان سادگی که یونانیان بر دشمن خود پیروز شدند دقیقا در همان زمانی که آنها مشغول میگساری و شادمانی و عفلت بودند. تاکتیک ها و استراتژی ها از چند هزار سال قبل یکسان مانده است تنها ظاهرو قیافه آن عوض می شود.

یادمان باشد ویروس استاکس نت چه ماموریتی داشت هیچ گاه مشخص نشد که این ویروس چند سال در حال جاسوسی از سیستم های هسته ای ایران بوده و ما بعد از چند سال متوجه وجود آن شدیم.

 

ثانیا مگر این هواپیما به دنبال چه چیزی بوده که ماهوارهای بالای سرمان قادر به کشف آن نبوده اند ماهواره هایی که تا عمق چند صد متری زیر زمین را رصد می کنند. ساده لوحانه نیست اگر همه اخبار منتشر شده را بدون ذره ای تفکر قبول نماییم و در بازی تمجید و تعریف روزنامه ها، مقامات و سازمانهای ریز و درشت آمریکایی غرق شویم.

ساده لوحانه می نمایاند خیلی



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 9:39  توسط هملت  | 

میشود حتی در سی و سه سالگی هم دلت هوای پدر را بکند

میشود حتی باز گریه ات را فرو ببلعی

میشود باز بغض در حنجره مانده را با درد غورت بدهی

میشود و می گذرد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 0:2  توسط هملت  | 


همه اون رو می شناختن وقتی قصد رفتن به کوه می کرد وقتی میگفت که می خواد بره دیگه سنگ هم از آسمون پایین می امد میرفت چیزی نمی تونست جلوش بگیره صبح زود خودش بلند میشد و کوله ای را که شب قبل با وسواس مهیا کرده بود برمی داشت و تو تاریکی حول حوش 5 یا 5:30 میزد بیرون تا صبح اول وقت پای کوه باشه وقتی میخواست بره حتما میرفت وقتی میرفت میرفت و هیچ کس تو کوه ازش جلو نمی زد مگر موارد خاص وقتی می خواست بره میرفت و عصری خسته و خاکی برمیگشت همراه با ششی لبریز از هوای پاکیزه کوهستان حتی شده بود با دست شکسته هم رفته بود

رقته بود و تو طرح پاکسازی کوهستان هم شرکت کرده بود و کتاب هدیه گرفته بود

طرحی که هر دومین جمعه مهر هر سال برگزار میشه میرفت و اغلب تنها میرفت چون کسی معمولا حوصله نداشت هم پاش راه بیاد میرفت و لذت می برد

 

 

ولی چند صباحیست که عوض شده

خودش هم مطمئن نیست از قصدش از خواستنش مطمئن نیست که صبح حالش داره بلند بشه یا نه شک داره که می تونه از تشک جدا بشه یا خیر و همه گیر تو همین قدم اوله که اگر این قدم اول رو برداره دیگه تا قله راهی نمی مونه

یاد اون روزها به خیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 17:20  توسط هملت  | 

مقدمه

سرعت لجام گسیخته زندگی مدرن در تمام لایه های پنهان و پیدای زندگی تاثیرات عمیق و گسترده ای را به جای گذاشته است شاید یکی از بارزترین آنها در دو سه دهه گذشته ظهور قارچ گونه فست فودها باشند که می توانتد سمبل سرعت زندگی و در عین حال نشان دهنده افت کیفیت آن را در ذهنهای خمود ما تداعی کنند.

مقدمه ای بیشتر


قصد پرداختن به مزایا یا معایب فست فود ها را ندارم بلکه نیتم مقدمه ای بود برای موضوع مهتری از این باب

لب تاب، موبایل، دوربین دیجیتال چند ده مگا پیکسلی، و هزاران قلم کالای دیگر که هر روز بر تنوع آنها و کیفیتشان افزوده میشود شما را دیوانه وار و بدون اختیار به سوی زندگیی مدرنتر و راحت تر سوق می دهند و شما هرچقدر هم که مقاومت از خودتان به نشان دهید نادانسته و ناخواسته  درچنان دام مبهم و تاریکی گرفتار آمده اید که به ناچار با این موج به سوی ناکجا آباد حرکت خواهید کرد تنها اگر سدی سر راه شما باشد همان  سد جیب شماست نه حق انتخاب که بدون اختیار از شما سلب شده است.

 این نیز مقدمه بود


پرداختن به اصل موضوعی که در ذهن دارم کار آسانی نیست شاید در آخر خود تصدیق کنید که سخت بوده است.  

به ابعاد زندگی امروزی که خوب نگاه  می کنی از روابط اجتماعی گرفته تا انجام فعالیت های کاری از حال و احوال ساده گرفته که اس ام اس و چت و ایمیل و در بهترین حالت تلفن که جای صله رحم را گرفته، همه و همه دست خوش تحولاتی عظیم، ژرف و در عین حال تاثیر گذاری شده اند. این مهم به خاطر روندی است که تا به اکنون به ما تحمیل شده اند و خودمان هم باورمان نمی شود که چه بر سرمان آمده است و غیر از این شرایط را نیز نمی توانیم متصور شویم غافل از اینکه تا همین چند سال پیش هیچ نیازی به این کالاهای و روشها نداشته ایم تنها اکنون روز به روز بیشتر وابسته می شویم.

 این نیز مقدمه بود


نمی شود و نمی توان پذیرفت که این مدرنیته در تمام لایه های ذهن و عقل و شعور و درک ما به صورت خودآگاه و ناخوداگاه لانه کرده باشد ولی در زندگی زناشویی، نوع و کیفیت روابط جنسی بین زن و شوهر تاثیری نگذاشته باشد. خوش خیالیست یا غلفت اگر به این نیاندیشه باشیم.

فشارهای کاری روزانه، درگیری های اجتماعی معمول، ترافیک سنگین هر روزه، دود و دم و آلودگی شدید هوا، اقساط پرداخت نشده، ولع سیری ناپذیر به خرید بیشتر، قبض های تلفن همراه؛ اخبار ناخوش سیاسی و اقتصادی، اخبار تلخ بین المللی، قسط و بدهی و درآمد بخور و نمیر و ثبت نام بچه ها و کنکور این یکی و دوچرخه آن یکی و غیره ذالک ....

همه اینها در کنار محدودیت های دیگر که هر خانواده به نوبه خود درگیر آن است باعث شده تا از کیفیت روابط زناشویی هم کاسته شود و هم از تعداد دفعات آن...

و این کمبود و کسری نیز اثرات و عواقب خاص خود را به همراه خواهد داشت که حتی به سرانجام های خطرناک نیز ممکن است بیانجامد. کیفیت روابط زناشویی نیز همانند کیفیت غذا در "فست فود ها" بی مزه، تکراری، خالی از لطف، سریع، راحت، بدون مقدمه و موخره که باید زود سر و ته آن را هم آورد تا کپه مرگمان را بگذاریم تا فردا از سرویس جا نمانیم.

وقتی زن و شوهر به دلیل تمام دلایل ذکر شده و نشده شب بعد از گذر از ترافیک مگسی و غیره آنقدر دیر به منزل میرسند که خیلی هنر کنند شام را دور هم باشند و بعد به آرامی می خزند زیر تلویزیون و تا بوقی از شب همراه با چشمانی سوزناک و پلکهایی سنگین به تماشای سریال و فیلم های بی سرو ته یا مدل های غربی جذاب می نشینند دیگر چه رمقی می ماند چه نایی یافت می شود برای دوش گرفتن و آماده شدن برای هم بستری برای ناز و نوازش، برای درآغوش گرفتن و بو کشیدن، برای دو کلمه حرف حساب دو کلمه دلبری و دو کلام حرف عشق

هر روز بر میزان کمبود خواب هایمان افزوده میشود از کیفیت کار روزانه و روابط اجتماعی بهتر کاسته به امید آخر هفته که همه را یکجا جبران کنیم غافل از اینکه حتی در بهترین حالت اگر ناغافل مهمانی جمعه ناهار خراب نشود و جایی هم دعوت نشوید حتی اگر تا لختی از لنگ ظهر کپه مرگتان را بگذارید باز جبران کسری خواب هفته را نمی کند.

اگر "فست فود ها" برای جسم ما زیان آور هستند اگر چت کردن های طولانی برای ساعد مچ و انگشتان ما مضرر حتما افت کیفیت هم بستری و هم آغوشی در کنار کاهش میزان دفعات آن برای روح و سلامت روان ما به غایت زیان آور و مضر می نمایانند و این مهم به خاطر نپرداختن متخصان امر از سر حیا، از سر نا آگاهی یا از سر دلسوزی خود آن را به زیر خاکستری سوق می دهد که هر از چند گاهی چنان شعله ای از آن بلند می شود که کسی را یارای مقابله با آن نیست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:3  توسط هملت  | 

 

تنهایی پرهیاهو

اثر : بهومیل هرابال (1914- 1997)

 ترجمه : پرویز دوائی

 

این کتاب هدیه ای از دوستی عزیز بود که با وقفه ای چند ماه به پایان رسید.

" سی و پنج سال است که درکار کاغذ باطله هستم و این قصه عاشقانه من است...."

سالها بود که از کتاب به طور جدی دور شده بودم منی که تا قبل از دانشگاه کتاب شام و ناهار من بود به یکباره به چنان حاشیه ای رانده شد که برگرداندن آن برای زمان طولانی به طول انجامید.

نه که هیچ کتابی در این سالها باز و بسته نشده باشد نه ولی آنطور که از خودت انتظار داری نبوده است

این کتاب کم حجم حدودا صد صفحه ای روایت عاشقانه عجیب و نادریست از کارگری که در یک زیرزمین متروکه و درگیر پر از موش بدون مرخصی در حال سپردن کتابهای ریز و درشت به دستگاه پرسی است تا با خمیر کردن آنها دوباره به کارخانه کاغذ سازی برگردانده شوند.

"تنهایی پرهیایو" مونولوگی غریب است از یک کارگرساده دستگاه پرس که با دو دوکمه سبز و قرمز آن زندگی می کند روایت گر تناقض آلود و ناشناخته ای در واژگان و مفاهیم این مونولوگ موج می زند کارگری که عاشق کتاب است و آثار فلاسفه، اندیشمندان و بزرگان را حتی به خوبی نقل قول می کند حالا کتابهای قدیمی با جلد های چرمی را حتی به این دستگاه می سپارد تا خمیر شوند.

"هانتا" شخصیت اصلی داستان ما حتی دو سه تنی از این کتاب ها را به خانه برده و در آنجا نگهداری می کند که حتی فضای خانه را هم در تسخیر خود در آورده و تنها باریکه ای راه باقی مانده است حتی اگر دوست و آشنایی به کتاب و مجله ای احتیاج داشته باشد برایش کنار می گذارد یا می فروشد.

خط روایی کتاب یکنواخت و ساکن بدون حادثه خاصی بدون نقطه اوج نه فرودی نه فرازی خسته کننده و حوصله سر بر می باشد ولی چیزی شما را به انتهای سوق می دهد

....هرابال به یقین بزرگترین نویسنده ای است که امروز در سرزمین چک داریم.               میلان کوندرا

پدرسالار بزرگان ادبیات قرن بیستم چک                                                                    لوس آنجلس تایمز

زیر و رو کننده! اثری فوق العاده و نویسنده ای خیره کننده                                                  گاردین

 

وقتی شما با این تعریف و تمجید ها از منابعی به این مستحکمی روبرو می شوید آنوقت نمی توانید کتاب را زمین بگذارید یا به راحتی از کنار آن بگذرید.

 

"هرابال در سال ۱۹۴۸ دکترای حقوق گرفت و ضمن تحصیل دوره‌هایی در سطح دانشگاهی در فلسفه ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل از مدرک و سابقهٔ تحصیلی‌اش هیچ استفاده‌ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون‌آمیز از جمله سوزن بانی راه‌آهن و راهنمایی قطارها، نمایندهی بیمه، دست‌فروش دوره گردی، اسباب‌بازی، کارگر ذوب‌آهن و کار در کارگاه پرس کاغذ باطله پرداخت‌. هرابال در این دوره یک کارگر ـ روشن‌فکر بود. در جامعهٔ آن زمان چک کارگر ـ روشن‌فکر پدیده‌ای استثنایی محسوب نمی‌شد. بسیاری از روشن‌فکران استادان دانشگاه فلاسفه و هنرمندان در زمینه‌های متفاوت به اجبار یا اختیار مشاغلی چون کارگری ساختمان شیشه‌شویی، سوخت‌اندازی، رانندگی تاکسی و غیره را در پیش می‌گرفتند. آن‌چه در آثار هرابال به وضوح به چشم می‌خورد آشنایی خیره کننده هرابال با ظرایف شغل و زندگی این مشاغل است‌."

 

نگاه حاکی از افسوس، طعنه آمیز همراه با طنز اجتماعی تلخ گاهگاهی به چشم میخورد.

علاقه بی حد او به آبجو و هم نشینی با دختر کولی هم از موارد قابل ذکر در این تکگویی می باشد داستان روایت است از سالهای دهه 60 و 70 میلادی شهر پراگ.

بروز به یکباره تکنولوژی جدید که در قالب ظهور یک دستگاه پرس بزرگتر و مجهز تر نمایان می شود باعث هراس و دلواپسی او می شود نگاه هانتا به مرگ مادر و مرگ دایی نیز در خور توجه هست


خواندن آن همانند یک فنجان قهوه تلخ چسبید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 17:26  توسط هملت  | 


خوب که فکر می کنم می بینم که در پست قبلی خیلی هم صادق نبودم

خیلی هم راست نرفتم


بهتر که فکر می کنم می بینم که نه، گاهی اوقات شهامت گفتنش را ندارم

گاهی اوقات لب فرو می بندم و زبان در کام نگه می دارم و هیچ نمی گویم

گاهی اوقات نمی گویم تا نشنوم تا نبینم قیافه درهم و ابروهای در هم تنیده اش را

من به خودم هم دروغ گفتم


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 17:33  توسط هملت  | 


زبان را در دهان می چرخانم

بگویم

نگویم

این حرف درسته یا نه

ناراحت میشه ، نمیشه، میشه، نمیشه

باز زبان در دهان می چرخانم فکر می کنمف بگویم و دلخور شود خودم را سرزنش می کنم نگویم مورد سرزنش و شماتت دل قرار می گیرم!

باز زبان در دهان می چرخد ولی افاقه ای نمی کند

در نهایت هم نمی فهمم که گفتن این مطلب کار درستی هست یا خیر...


ولی باز می گویم و از گفتن خود دل شادم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 10:4  توسط هملت  | 

http://www.axprint.com/Signup/?IN=36662TB