تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

 

برای دوستان عزیز لینک تعدادی از دیکشنری ها و مجلات را که اخیرا آپلود کرده ام زا در زیر می آورم

 asperger dictionary of everyday expressions

english idioms

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:25  توسط هملت  | 

 

  

     نمی دانم فیلم Schindler's List  را دیده این یا نه اگر دیده اید که می دانید در مورد چی حرف میزنم و اگر ندیده اید که ممکن است مشتاق شوید تا این فیلم را از دوستان و آشنایان بیابید.

فیلمی سه ساعت و پانزده دقییه ای که از ساعت 11 شب شروع کردم تا ساعت 2 نیمه شب پنجشنبه گذشته به طول انجامید ولی توصیه می کنم که حتما تنها در سکوت و آرامش و اواخر شب این فیلم را تماشا کنید

محصول 1993 ساخته Steven Spielbergکارگردان شهیر آمریکاییست

قصد نقد یا ترجمه نقد و توضیحات دیگران را ندارم تنها قصدم اینست تا احساس خود را به عنوان یک بیننده صرفا آماتور ولی علاقه مند فارغ از تمام نقد های اجتماع سیاسی یا هر گونه داوری های تاریخی ؛ نژاد پرستانه یا مشابه عنوان کنم.

حتی به سبقه تاریخی و صحت و سقم رویدادها و اتفاقات و احیانا اقراق های موجود هم کاری ندارم حتی به اینکه ممکن است فیلمی کاملا سفارشی جهت نشان دادن مظلومیت یهودیان در جنگ جهانی دوم باشد هم کاری ندارم

ولی آیا همین کافی نیست که بعد از دیدن 3 ساعت فیلم احساس خاصی به شما دست بده و ناخوداگاه اشک ازچشمانتان سرازیر بشود

آیا همین کافی نیست تا بعد از گذشت 2 ساعت و چهل و پنج دقیقه نفس گیر؛ جذاب بی پلک زدنی حتی از درون احساس کنید که دیگر می بایست هق هق تحت تاثیر بازی بی نظیر نقش اول فیلم یعنی Oskar Schindler با بازی   Liam Neesonگریه را آهسته سر دهید و بی هیچ خجالتی اجازه دهید تا اشکتان جاری شود و از اینکه ناگهان کسی در نیمه شب بیدار شده و شما را در این حالت ببیند هم نگران نهراسید  و این اعجاب بازی گری و بازی گرفتن نور دکورانسیون میزانسن و همه آنچیزهایی را که نمی دانم ولی در کنار هم چنان چفت و بست پیدا کرده تا هر بیننده ای را میخکوب و دست زیر چانه زده به کشفی وصف ناپذیر برساند کافی نیست برای نوشتن چند خطی درباره آن.

فیلمی در نهایت خوش ساختی که به راحتی آب خوردن هر لحظه که کارگردان اراده می کند نفس را در سینه تان حبس می کند که آیا این زندانیان بخت برگشته اکنون قرار است در این فضای بسته که به حمامی مخوف شبیه است همانطور که شنیده اند با گاز خفه شوند یا اینکه آب از دوشها سرازیر شده تا شما نفس راحتی بکشید و پلکی بزنید تا صحنه بعدی یا آنجایی که آن فرمانده اس اس دیوانه که با آن اسلحه دوربین دار خود قبل از صرف صبحانه از روی ایوان خود چند نفری را بی هیچ گناهی از فاصله نسبتا دوربه آن دیار می فرستد و هیچ کس هم اجازه ندارد تا عکس العملی نشان دهد تا به شما و من خاطر نشان کند که این یهودیان بخت برگشته چه سرنوشتی داشتند و چه لحظاتی را تاب آوردند یا آن نمای هراس انگیزدوربین از دودکش های بلند و رسیده با آسمان با آن دود سفید وعجیب که شما را یاد شنیده هایتان از کوره های آدم پذی نازیها می اندازد به فضا می رود و وقتی امتداد دوربین به پایین دودکش می رسد و صف انسانهایی را می بینید که یا می دانند به کجا می روند و تقدیر را پذیرفته اند یا نمی دانند ناگزیر به آن سو روانند و دوباره حرکت دوربین بر روی صف زنانی که با ترس و لرزی فراوان به سوی دیگری در حرکتتد و نگاهشان به دودکش پشت سرشان است.

لحظات نفس گیر فیلم کم نیست فیلمی بزرگ تاثیر گذار و فراموش ناشدنی که می توانید به هر علاقه مندی پیشنهاد کنید که حتما آن را تماشا کند و خیالتان راحت باشد که حتما از شما تشکر خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:56  توسط هملت  | 

 

خب می خواهم پا تو کفش وبلاگ ترجمه مطبوعاتی بکنم.

ترجمه مقاله ای از اکونومیست را خدمتتان تقدیم می کنم امیدوارم دوستان اشکالات آن را گوشزد نمایند.

گرسنه مثل گرگ

Hungry like the a wolf

 شرکت گریت وال موتور واقع در استان هیبی در جنوب چین با ارائه مدلهای مانند وینگل،  سیلر، و سوکول و طرح فعالیت گروهی همانند گرگی بی پروا وارد معرکه بازار خودرو شده و همانند کبکی سر در برف فارغ از نگرانی های اطرافیان موجبات تمسخر خود را فراهم کرده است.

WITH a model line-up that includes the Wingle, Sailor and Socool, and a corporate action plan to “attack the consciousness like a wolf while sensing danger like a rabbit”, it is easy to poke fun at Great Wall Motor, based in Hebei Province, south of Beijing

خروجی این تولید کننده که 108 هزار خودرو در سال 2007 بوده است در مقایسه با تولیدات جهانی خیلی ناچیز و بی اهمیت به نظر می رسد. در واقع نصف آن چیزیست که تویوتا در یک هقته تولید می کند را نمی توان خیلی بلند پروازانه به حساب آورد.

The carmaker's output of 108,000 vehicles in 2007 is puny by global standards—about half what Toyota builds in a week. Yet there is nothing modest about Great Wall's ambition.

مدل هوور محبوبترین و پرفروشترین خودروی اسپرت چینی می باشد و دییر خودرویی جمع و جور به همراه دو مدل دیگر تا آخر سال به 14 مدل  جدید دیگر اضافه می شوند. این شرکت قصد آن دارد تا یک مدل خودروی الکتریکی گوکولا را نیز به بازار معرفی کند.

Its most popular models—the Hover, China's bestselling sport-utility vehicle, and the Deer, a small pick-up—have been supplemented by 14 new vehicles, with two more to follow this year. The firm also plans to introduce an electric car, the Gwkulla.

گریت وال اخیرا سومین کارخانه خودروسازی مدرن خود را که اجازه 5 برابرشدن ظرفیت تولیدش را می دهد افتتاح نموده است. این کارخانه که دومین کارخانه بزرگ صادر کننده خودرو چینی بعد از چری می باشد تقریبا نیمی ازتولید خود را به هشتاد کشور دنیا صادر می کند. همچنین این شرکت خودروهایی تحت لیسانس در ایران تولید کرده و سال گذشته نیز کارخانه ای در اکراین افتتاح نموده است.

Great Wall recently opened a third state-of-the-art factory which will allow it to increase volumes fivefold. It is already China's second-largest vehicle exporter (after Chery), shipping nearly half its output to over 80 countries. It builds cars with a licensee in Iran and opened a factory in Ukraine last year.

 فروش سالانه 7.6 میلیارد یوآن برابر با یک میلیارد دلار در سال 2007 و سودی معادل 937 میلیون یوآن کفایت می کند تا گریت وال به عنوان یک خودروساز مطرح چینی معرفی گردد. حتی اگر تولید آن به مراتب کمتر از رقیب داخلی اش باشد. گفته می شود که قرار است مبلغی معادل 10 میلیارد یوآن دیگر نیز تا آخر 2010 در این صنعت سرمایه گذاری نماید که تا آن زمان این موضوع امید فروش 100 میلیارد یوآنی را زنده نگه می دارد.

Sales of 7.6 billion yuan ($1 billion) in 2007 and profits of 937m yuan were enough to make Great Wall the most valuable listed carmaker in China, despite having much lower output volumes than its main domestic rivals. It says it will invest a further 10 billion yuan by the end of 2010, by which time it hopes for sales of 100 billion yuan.

 اینکه چگونه این شرکت چنین توسعه ای را تامین مالی می کند به درستی مشخص نیست. در سال 2003 درآمد آن به 1.7 میلیارد دلار هنگ کنگ معادل 218)  میلیون دلار آمریکا) در  لیست شرکت های هنگ کنگی قرار گرفت اما برنامه از قبل طراحی شده این ماه که قرار بود 138 میلون دلار دیگر نصیب آن کند به دلایلی به تعویق افتاد. گریت وال اظهار می دارد که این مسئله بیشتر به قروض بانکی بستگی دارد. چشمان ملتمس دولت مرکزی و بازدیدکنندگان اخیرً رده بالای سیاسی  ممکن است مسیر را هموار نمایند.

How the company is financing this expansion is not entirely clear. In 2003 it raised HK$1.7 billion ($218m) in a Hong Kong listing, but a planned offering to raise a further $138m, scheduled for this month, has been delayed. Great Wall says it has become more dependent on bank borrowing. The sympathetic eye of the central government and recent visits from high-ranking politburo members may have smoothed the way.

 دور نمای گریت وال بر روی بازار اروپا و آمریکا دوخته شده است. مدل مورد نظر برای بازار اروپا گوپری خواهد بود که به طور آشکار با اتیکت قیمت 4000 یورو ( 6200 دلار) پاندای فیات را ضربه فنی خواهد کرد. فیات که به تازگی با چری قرارداد همکاری مشترک ( جوینت ونچر) امضا کرده است بدون شک کوپری را مورد آزمایش و تست قرار خواهد داد و به دنبال شواهدی برای اثبات سرقت در مالکیت معنوی خواهد بود.

 Great Wall's sights are now set on Europe and America. The launch model for Europe will be the Gwperi, a fairly blatant knock-off of the Fiat Panda, with a price tag of around €4,000 ($6,200). Fiat, which recently signed a joint-venture deal with Chery, will doubtless examine the Gwperi carefully, looking for evidence of intellectual-property theft.

جلسات مربوط به کنترل گازهای گلخانه ای و موضوع استانداردهای بین المللی مقولات سهل و آسانی نخواهند بود . اما گریت وال با شعار" حرکتی آرام به جلو اما هر روز" با جسارت به پیش می رود.

And meeting emissions and safety standards will be no picnic. But Great Wall, with its slogan “improving little by little every day”, seems undaunted.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:59  توسط هملت  | 

 

     این که ساعت حول حوش ۷:۳۰ صبح موبایلت زنگ بخوره و یه خبر خوش بشنوی خیلی حال میده! این که تصور هر چیزی داشته باشی ولی خبر قبولی یه آشنا رو از زبان خودش شنیدن یه چیزه دیگس

     این که از پشت تلفن یه صدای خوشحال و خندان که نمی تونه این خوشحالیش حتی کمی هم پنهان کنه یا جلوی خودش بگیره و یه جورایی می خواد فریاد بزنه که آهای آدمایی که نمی تونین ببینیم و از حسادت داشتین دق می کردین الان دیگه وقتش که دق کنین چون چیزی که حقم بود و سال گذشته باید بهش می رسیدم بالاخره یافتم تا چشتون در بیاد من بالاخره فبول شدم.

قبول شدم  فبول می فهمی ق ب و ل ش د م

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط هملت  | 

 

به نقل از خبرگذاری مادر عادل السلطنه که لحظاتی قبل به بنده واصل گردید:

امروز عادل خان بالاخره بعد از مشقتی فراوان و همتی بلند توانستند بر پاهای خود بیاستند این درحالیست که ایشان به تازگی ۹ ماهگی را پشت سر گذاشته و در میانه آن می باشند.

هر حرکت و پیشرفتی هر چند که برای دیگران ممکن است بی معنی و به دلیل پشت سر گذاشتن این مرحله خالی از جاذبه باشد ولی برای بنده و مادر عادل السلطنه همراه با ذوق و شعفی وصف ناشدنیست.

بسیار لذت بخش است که ببینی چگونه فرزندت به آهستگی بزرگ می شود .

 کوچکترین رشد و نموی برای خود تو باعث دگرگونی می تواند باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط   | 

 

 ماهنامه اقتصاد ایران را که خدمت حضور آشنا هست دیروز که رفتم منزل دیدم که شماره جدید آن خسته و درمانده از راه رسیده بعد از گشودن پلاستیک آن در قسمت محفل که نظرات خوانندگان را به چاپ می رسد نوشته ای نظر بنده را به خود جلب کرد که در ذیل آن را می آورم.

 

خدمت دستندرکاران ماهنامه اقتصاد ایران

و جناب آقای سردبیر محترم

سلام،

حدود دوسالی می شود که نه تنها از نیمه گذشته ی هرماه مشتاقانه منتظررسیدن پستچی محله هستم تا مجله 90 صحفه ای عمدتا قرمز رنگ را که سریع از زیر در به داخل می اندازد را برداشته با حضی فراوان باز کنم  بلکه لذت خواندن آن را با بقیه اعضای خانواده به شراکت گذاشته آنها را نیز مبتلا به آن کرده ام اما این همه باعث نشد تا دغدغه و افسوس خود را در قالب موارد ذیل خدمتتان عرض ننمایم.

 

-         با توجه به کیفیت و کمیت خوب، مناسب، و در خور تقدیری که ماهنامه "اقتصاد ایران" از ابعاد مختلف با تلاشی مضاعف در طول سالیان متوالی کسب نموده است ولی به نظر می رسد که عامدانه دچار "رخوتی در خوب ماندن" شده و کاملا در مسیری مستقیم بدون قیام و قعودی و فراز و نشیبی در یک خط مستقیم به جلو در حرکت است؛ و به این وضعیت ثابت و ساکن راضی بوده و علاقه ای به حرکت از "خوب به عالی" در آن دیده نمی شود و از طرف دیگر نیز شورای سیاست گذاری نیز که از افراد فکور،اهل فن وهمگی ازاستادان بنام ایران می باشند  نیز  در این میانه بی تقصیر نمی نمایانند در این حین نمی توانم علل سیاسی را در این محافظه کاری نادیده انگارم(آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه)افسوس ینده از این است که با توجه به طیف گسترده و وسیع خوانندگان ماهنامه و ظرفیت متولیانش این محمل می تواند بسیار راه گشاتر و تاثیر گذارتر باشد.

 

-         در کنار این "رخوت در خوب ماندن" می بایست به عدم تنوع و طرح ابتکاری تازه ای با توجه به پتانسیل موجود در عرصه های "اقتصاد جهانی" و "اقتصاد ایران" اشاره کرد، هرچند که ماهنامه بسیار متنوع و دارای بخش های گوناگونی می باشد ولی عدم تغییر و تنوع نشانه خمودی است که حاکم بر فضای مجله شده است.

 

-         آگهی های رنگی گلاسه که حدود 25 تا 30 درصد ماهنامه 90 صفحه ای را به خود اختصاص داده است نشان از رویکرد دیگری است که از شان و منزلت ماهنامه کاسته و رنگ و بوی تجاری به آن می دهد(شایسته است یا از تعداد آن کاسته یا به نحوی طراحی گردند که در داخل ماهنامه عنصری نامطلوب به نظر نیایند؛ هر چند که برای بقاء ماهنامه شاید حیاتی می باشند)

 

-         با توجه با گاف های دولت نهم که در تمام زمینه ها و عرصه ها به وفور یافت می شود بالاخص شاهکارهای اقتصادی که در کمیت هرچه بیشترمصوبه های استانی و کشوری به منصه ظهور رسیده و به رخ مردم کشیده می شود و نقش بسزایی که در به هم ریختگی و نابسامانی اقتصاد روز ایران دارد لزوم پرداختن عمیق تر و وسیعتر به این تصمیمات عوام فریبانه را دوصد چندان نموده؛ تصمیماتی که در کوتاه مدت چنین وضعیت اسفباری را نصیب اقتصاد امروز ما آورده وای به حال فردای این آب و خاک.

 

-         وضعیت بغرنج کشاورزی ایران که همیشه گریبانگیر تصمیمات کوتاه مدت مدیران سیاست زده این بخش بوده است در کنارعدم استفاده از تجربیات موفق و ناموفق کشورهای دیگر دست به دست هم داده تا تصمیم سازان کنونی را به این نتیجه برساند که در این بخش مزیتی نداشته و بهتر است عطایش را به لقایش بخشیده و تنها به صنعت بپردازیم . حال به نظر نمی رسد که پرداختن به پتانسیل، مزایا، معایب، نقاط قوت و ضعف کشاورزی ایران اینقدر پیچیده، غامض و یا بی اهمیت بوده باشد که تا به حال هیچ شماره ای از ماهنامه به این مهم اختصاص نیافته و این مقوله از چشم ریزبین سیاست گذاران مجله به دور مانده باشد؛ برای بنده جای تعجب دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط هملت  | 

 

     چند وقتیست که به خاطر محدودیت های کاری و غیره دان لود کم کرده ایم دان لود خونمان به شدت کاهش پیدا کرده که برای سلامتیمان به شدت مضر است

به دنبال راه حل می گردیم

     این دولت عدالتخواه هم که به فرموده اینگونه تشخیص داده اند که سرعت اینترنت لازم نیست کلا زیاد باشه هرچه کمتر بهتر آخه ما چی مون مثل دیگر کشور هاست که اینکی باشه ما چه نیازی به اینترنت ۱۰۰ مگا بایت در ثانیه داریم اصلا بر فرض هم که دادیم کی می تونه از این سرعت بالا استفاده کنه خلاصه که دیدیم حق با ایشان است پس عطایش را به لقایش بخشیدیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط هملت  | 

 

     این که صبح ساعت ۶:۲۰ دقیقه با یه موزیک آرام از خواب بلند شی صبحانه میل کنی بعدش یه دوش بگیری؛ شیشه آب خنک را از یخچال برداری قورت قورت سر بکشی خیلی حال می ده (نگو بی ادب: آخه همه خواب بودن کسی نمی دید).

چقدر خوب می شد که ساعت کاری به جای ۸ از ۱۰ شروع می شد

چقدر حال می داد یه کم این تورم کمتر بود

مگه ما چه گناهی کردیم که باید هیجوقت روی آرامش و آسایش و برنامه ریزی همراه با امید به آینده ای روشن را نداشته باشیم

بگذریم؛

دیگه چه خبر ؟

وای حال آدم  به هم می خوره از این دیگه چه خبر  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:29  توسط هملت  | 

 

چرا من صبح ها اینقدر بداخلاقم وای خدای من یکی بیاد منو تحمل کنه

ای کاش این همکار بغل دستی من می دونست که چقدر نفرت دارم از اینکه صبح کله سحر چه حالی به من دست میده وقتی که می پرسه " خوب چه خبر" و این و تا ظهر چند بار تکرار می کنه هرچند که همکا بسیار خوب و لایقیه و من از این بابت خیلی خوش حالم که تنش های معمول در این جا جایی ندارد اصلا

از این بدتر دیگه نمی شده به هر قسمت که نگاه می کنی می بینی که با سرعت مافوق نور در تمام ابعاد و زمینه ها به طرف قهقرا در حال پیش روی هستیم

دیگه چی

دیگه اینکه دوستان دیگه خیلی کم کار شدن در امر آپدیت وبلاگ

جرا حتما دلیلی داره برای خودش دیگه با این وضعیتی که ما در آن خوابمان برده دیگه بهتر از این نمی شه

راستی این ماه دولت کریمه مرحمت نمودند و مارا از پرداخت آب بهای مصرفی معاف کردند از بس که ما کم آب مصرف می کنیم

البته یه موضوع جالب و کمی خنده دار اینکه به دلیل اینکه آب کم مصرف می کنیم ماموران محترم چند بار مظنون شده و کنتر آب را از بابت اینکه نکنه خراب باشه تعویض نموده اند آخریش همین اردیبهشت پارسال بود فکر کنم اگر به همین منوال ما کم مصرف کنیم تا دو ماه آینده یه بار دیگه کنتر عوض شود آنوقت است که هزینه کنتر و تعویض آن از تمام آب بهای احتمالی مد نظر مدیران بیشتر می شود

لبخند یادتان نرود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط هملت  | 

 

      شب از نیمه گذشته بود دقیقا یک و سی و سه دقیقه یکی از دو چهار شنبه آخر بهار بود به این فکر می کردم که چرا من اینقدر دیر بزرگ شدم چند سال بعد از اینکه پشت لبم سبز شده عقلم یواش یواش چوانه زد البته هم دوره ای های من خیلی زود تر از اینها این اتفاق را پشت سر گذاشتن. حتی علی رقم اینکه قدم ۱۷۷ بود ولی عقلم قدم را یاری نمی کرد البته به این موضوع هم واقف نبودم ولی الان که فکرش می کنم می فهم که چرا این دوتا با هم همیشه کل کل داشتن.

     اینقدر دلم برای خودم می سوزه که نگو برای نارسم هم همینطور آخه این که گناهی نکرده و تازه جوانه زده، از بس که این دل برای این عقل سوخت دیگه جزغاله شده بود ذیگه دلی نبود جز یاد و نامی از آن دل با معرفت و با صفا

     بعد از اینهمه صغرا کبری خواندن دوباره داغ دلم تازه شد که چرا من باید دیر تر از بقیه بزرگ بشوم دیر  عقلم برسه و پخته بشه این عقده مثل غده ای سرطانی تمام وجودم و انباشته کرده از نفرت حقارت کینه و انتقام از همه کسانی که در این مسیر از من جلو زدن و پشت سرشان را هم نگاه نکردن این غده  زیر گلوم متورم شده وقتی که می خوام آب دهنم قورت بدم درد عجیبی تو گلوم می پیچه و به طرف بالا میاد با تمام جند میلیارد سلول خاکستری مغرم حسش می کنم بعد وقتی تو جمجمم می پیچه به آرامی می ره پشت گردنم همانجا برای یه چند ساعتی جا خوش می کنه تا یواش یواش محو بشه  حالا فکر نکنی که چیزی شده ها نه فقط تو ۳۵ سالگی فهمیدم که چقدر دیر فهمیدم و بزرگ شدم و الان که ساعت دو و بیست و سه دقیقه همان روز است دلم بد جوری به قیشی ویشی افتاده ...

     شب بیداری دیگه برام شده یه عادت که اگر نباشه و زود بخوابم انگار که یه جای این دنیا لنگ می زنه البته نه اینکه دیر می رم تو رختحواب نه نه زود می رم نه دیر ولی وقتی هم که می رم یک ساعت می کشه تا خوابم ببره بعدش هم که صبح معلومه که دیگه چی می شه خسته و داغون باید به زور منجنیق بلند شی خوابالوده و خراب بری سر این کار لعنتی، این شب بیداری عجب عادت کوفتییه نمی دونم به این درد بی درمون دچار شدین یا نه ولی امیدوارم که حتما دچار بشین آخه تا مزش نچشین نمی فهمین که چی می گم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:55  توسط هملت  | 

 

     نمی دونم چرا همین که می خوام بنویسم قاطی می کنم که چجوری بنویسم یعنی نمی دونم که باید رسمی باشه خودمونی باشه این قاطی کردن سوای مسائل دیگس که نمی دونم چی بنویسم و در رابطه با چی باشه و از کجا شروع کنم و تا کجا پیش برم از کی بگم چی بگم اصلا چرا بگم ...

     وقتی که نمی نویسم هزار تا موضوع تو ذهنم ول ول می خوره و هر کدامش کلم  می ترکونه از بس که چا می گیره ولی همین که میام بنویسم انگار که با پاک کن همشون فوت شدن رفتن هوا ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط هملت  | 

 

    به اون هایی که فکر می کنن که این وبلاگ چیزی برای خودش نمی شده باید بگم که کور خوندین درسته که نزدیک نمی دونم یک یا دوسالی هست که راه افتاده ولی مطمئن  طی برنامه ۵ ساله پنجم که هنوز در حال نگارش هست این وبلاگ هم راه خودش و پیدا می کنه. درسته که هی گیج و ویج می زنه ولی اینجوری نمی مونه درسته که .... ولی .....

آمین گوی بلند لال ممیران

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:27  توسط هملت  | 

 

این دو روز تعطیلی را مجردی رفتیم مسافرت به فریحیه جاسب ازتوابع دلیجان روبروی سد پانزده خرداد،

چه حالی می ده مجردی مسافرت کردن و بدور از قیل و قال خونه تکانیه شب عید. جاسب که خود نام مجموع 7 روستا می باشد در بین کوه ها قرار گرفته و از آب و هوای نسبتا مطبوعی برخوردار است

نام ده ما در بین این 7 ده "واران" می باشد.

پریشب یه  اتفاق یه سی نفری رفتیم به یه یک از مکانهای گردشی که دارو درختی و رودخانه ای داره یه نام "دوشاخ" ساعت حدود 7 بعداظهر بود هوا هم تاریک شده بود و سرمای آخر زمستان همه رو مچاله کرده بود و نق نق های برگشتن به خانه هم داشت جدی می شد که به اصرار های بنده و امیدواری به اینکه بعد از روشن کردن آتش اینقدر گرمتان می شود که لباسهایتان را در بیاورید ، خلاصه از یه سراشیبی تو تاریکی نسبتاً شدید که در نبود مهتاب ستاره ها به قدری آسمان پاک و صاف و تمیز را نور بارون کرده بودند که فقط دوست داشتی طاقباز بخوابی و از این همه زیبایی که سالهاست در تهران یافت همی نشود لذت ببری؛ شروع کردیم به جمع کردن شاخ و بوته های ریخته شد روی زمین تا آتشی روشن کنیم رفتم چند تا کنده درخت خشک از یه صد متری آنطرف تر پیدا کردم و آوردم و آتش را روشن کار کردیم و سیب زمینی ها رو انداختیم در درون آتش زیر کنده هایی که داشتند می سوختند کم کم که آتش الو می گرفت و زیانه می کشید همه اطرافیان که دور آن جمع شده بودند سعی می کردند تا خودشان را از مسیر دود آن دو کنند و تا جایی که می شود نزدیک آتش شوند یواش یواش بعد از اینکه گرم شدند سر شوخی و سر به سر هم گذاشتن ها شروع شد و هر کسی یه چیزی می گفت و یه چیزی می شنفت، یه یک ساعتی که گذشت هی می گقتند که پس چی شد این سیب زمین ها و الان همشون زغال شدن پس چی شد پس چی شد

یه چندتا از سیب زمینی ها رو که برداشتیم و بعد از پوست کنده پوست سیاه شده و زغالی و گاز زدن به آن دیدم که نه خیر هنوز خیلی کار داره و بایذ هنوز منتظر بشویم تا مغز پخت بشوند خلاطه اینقدر غر غر اطرافیان را به جان مبارک خریدیم که دیگه داشتیم از کوره در می رفتیم ، حالا می خواستند چی کارکنند هیچی فقط برن خانه بشینن جلوی تلویزیون برنامه های یکی از یکی بامزه تر را ببینند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:19  توسط هملت  | 

 

یه تصمیم اتقلابی گرفتم و اون هم اینه که عضویتم را از چند گروه اینترنتی داخلی و خارجی لغو کردم ، آخه هر چی فکر کردم دیدم که کلی از وقتم را هر روز صرف باز کردن ۵۰ /۶۰ تا ایمیل می دم که آخرش می خواد موضوع جالبی باشه حالا اگر نبینی چی میشه ؛ هیچی پس فقط در یک گروه عضو هستم که خوبیش هم اینه که هر روز یک ایمیل می فرسته و با محتوی هم هست.

می خواهیم به خودمان بیشتر برسیم

چجوری؟

دیقیقا نمی دونم

از پیشنهاد و راه کار های متنوع هم استقبال می کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:42  توسط هملت  | 

 

     یکی از دلایل که باعث اضمحلال حکومت ها  می شود به نظر می رسد که عدم توجه به نقد درون گروهی و لاپیشانی کردن همه جیز تحت عنوان " مصلحت" می باشد. تمام حکومتهای قدرتمند نیز که برای سالیان درازی حکم راندند از همین عدم توجه به هرس و زدودن عوامل فساد و تزویر و عوام فریبی شروع به از هم پاشیدن کردند حال ممکن است که این شروع و پایان چندین دهه به طول بیانجامد ولی چیزی که اهمیت دارد شروع این دوره است که اگر هر چند دیر ولی آغاز گردد دیگر به سختی بتوان جلوی پیشروی آن را گرفت.

شاید بتوان از مهمترین شاخصه های اضمحلال تمدنها و ایدولوژی و حکومتها را اینگونه لیست کرد.

۱- فساد

۲- مشغول کردن مردم به روزمرگی و عدم توجه به نیازهای سطح بالای آنها

۳ - بی سواد نگه داشتن مردم

۴- عدم شایسته سالاری

۵- عدم توجه به پیشرفتهای جوامع در حال توسعه

۶- عوام فریبی

۷ - بمباران تبلیغاتی مردم به اینکه از سطح دانش و فرهنگ بالایی برخورداد هستند که همین امر سبب می شود تا سطح آگاهی و دانش در نازلترین سطح خود باقی بماند

 

لازم به ذکر است که این پست بدون هیچ مطالعه قبلی و به صورت فی البداهه نوشته شده است در نتیجه از عمق و کیفیت مطلوبی برخورداد نیست. با عرض معذرت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:32  توسط هملت  | 

 

 یه نفر دیگه هم رفت منتها فرق با بقیه همچی بگی نگی یه خورده بیشتر بود

در این رابطه وبلاگنویس"روزگار یک معلم" که لینکش را در این پست آورده ام خیلی بهتر از من توصیف کرده؛ بخوانید:

 

با قلبی آرام و روحی شاد رفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:53  توسط هملت  | 

 

 

خیلی وقت که می خوام بیام و چیزکی بنویسم ولی دچار یه رکود و رخوت ذهنی شدم

چرا: نمی دونم

حالا جالب اینجاست که روزی حداقل ۱۰ ساعت به اینترنت وصل هستم و لی اصلا حالش نیست

البته دلم به حال شما می سوزه که اهیانا اگر راتون افتاد اینطرفا محبورید که این مطالب را بخوانید

راستی این زمستان هم نمی خواد دست از سر ما ورداره باور کردنی نبود که امروز بلند شی و ببینی که داره برف میاد و همه جا سفید شده عجب حکایتی شده این زمستان امسال

یه چیز دیگه هم که چند وقت ذهنم و مشغول کرده استفاده از موبایل تو مکانهای عمومیه که این جوونا تقریبا مثل سوهان روح با این آهنگها که صداشون هم بلند می کنند سر آدم و می برن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:11  توسط هملت  | 

 

از ایرانسل زنگ زدند گفتند که حساب شما خیلی زیاد شده بیشتر از حد مجاز امروز یک طرفه می شه وقتی ریز جساب را پرسیدم با غمی جانکاه مطلع شدم که حدود ۵۰۰۰ تا اس ام اس در یک ماه داشتم خود اپراتور هم دلش به حال من سوخت و با یه لحنی گفت شما اینقدر اس ام اس داشتین که خجالت کشیدم بنابراین طبق یه تصمیم کبری به همه آنهایی که در لیست اس ام اس بنده بودن دوباره اس ام اس زدم که آهای من به این خاطر سیاست انقباضی در پیش می گیرم و می خوام که دیگه این بازی و کمش کنم بعدش دوباره چند تا از رفقا اس ام اس زدند و درخواست انصراف از این سیاست را کردند که وسوسه می شدم که جوابشان را دوباره با اس ام اس بدم که بر این نیروی شیطانی فائق آمدم(تنها جایی که توانستم در مقابل شیطان بیاستم)

حالا هم فردا باید برم و پرداخت کنم که قطع نشه

خیلی دلم شکست از این اتفاق دردناک

آخه اگر من اس ام اس بازی نکنم و افسردگی بگیرم کی می خواد جواب من و بده

کی

ها

جواب بده

می خوام گریه کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:16  توسط هملت  | 

 

من( این وبلاگ) از دست نویسندم به تنگ آمدم یکی بیاد نجاتم بده

مگه میشه اینقدر آدم بی خیال و بی درد باشه که ماهی یه بار یه نگاه به من فلک زده بندازه خوب بابا اگر نمی خواستی یا نمی تونستی یا عرضش و نداشتی مگه بی کار بودی که من بدبخت و بی نوار را انداختی و کلی به خودت وعده وعید بدی که هر هفته آپ می کنمت

مگه من چی گناهی کرده بودم که گیر تو افتادم خوب عزیر دل من ببین دیگران چی کار می کنند که هر روز وبلاگشون آپ می کنن.

یکم خوب برو مطالعه کن و چیز یاد بگیر بیا اینجا من برات نشان بدهم

خدا آدم نصیب یه آدم بی خیال نندازه ...

چرا نمی زاری حرفم و بزنم ...

هنوز تمام نشده...

صبر کن...

آهای با تو ام...

آها...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:26  توسط هملت  | 

 

دیروز روز خوبی بود.

        چند روز پیش از یه دوست اینترنتی دعوت کردم که با خانواده تشریف بیاورند منزل حقیر البته چند ماه پیش یکبار در محل کار ایشان خدمتشان رسیده بودم، علی رغم اینکه فکر نمی کردم با توجه به موقعیت شغلی ایشان دعوت بنده را قبول بفرمایند ولی خوشبختانه بدون هیچ گونه رفتاری که  حاکی از خود پسندی و رفتارهایی از  این دست که مبتلا به اکثر قشر دولتی است هیچ خبری نبود. خودم هم باور نمی کردم.

 

کمی نگرانی از بابت اینکه همه چیز در حین سادگی مرتب و منظم باشد و بدلیل اینکه مرتبه اول بود که ایشان با خانواده تشریف می آوردند تا حدی به نظرم این حس طبیعی بود.

 بالاخره جمعه ظهر ساعت 15:11 حدودا بعداز کلی موبایل بازی و پرسون پرسون رفتند کوجه مقابل و در خانه  شماره 28 را زده و یا علی رفته اند داخل که کمی شک می کنند که چرا وضعیت منزل اینگونه است و اگر کسی منتظر ماست پس چرا اینجوری، چرا کسی با استقبال نیامد و چرا اینقدر صرای بچه می آید خلاصه این شک باعث می شود که باز دست به دامان موبایل شده و بپرسند که مگر شم پلاک 28 نبودید

بنده که در درگاه منزل کوچه را وارسی می نمودم ماشینی در حال حرکت مشاهده نکردم پس متوجه شدیم که بله این دوست عزیز کوچه را اشتباهی پیموده اند.

خلاصه سر ماشیند را کج کرده و دوباره برگشتند و مقابل کلبه خرابه پارک نمودند.

با کلی خجالت در دست تشریف آوردند داخل و خجالت ها را سپردند دست این بی نوا که نمی دانم سرخ شده بودم یا سفید و شاید هم زرد بگذریم.

بعد از سالم و احوال پرسی و آشنایی همسران گرام جلوس نمودند و با چایی تازه دم یخ مجلس هماننند بخهای قطب شمال شروع به آب شدن کرد.

یه کوچولوی 8 ماه دوست داشتنی به همراه یه گل پسر با ادب و نزاکت  که تنها سه روز پیش دبستانی رفته و الان هم کلاس اول را شروغ کرده نشانه عمق اصالت خانوادگی بود نیز به همراه آورده بودند.

بعد از دقایقی سفره بی رونق اما با صفی ما بر روی زمین گسترده شد و ظروف یکی یکی سرجای خودشان نشستن و شروع به غذا خورن کوچولوی دوستداشتنی ما شروع کرد به بهانه گرفتن و نق زدن خلاصه طبق روال معمول اغلب تکنیکهای معمول زده شد تا لازم به ترک سفره نباشد ولی مثل اینکه نمی شد و یکی باید دور سفره بجه را بگرداند و حسرت بکشد که غذا دارد سرد می شود. ما هم که مگر می شود غذای داغ ول کرده و تعارف کنیم که نکند خدایی نکره تعارف ما گرفت، ما که شانس نداریم.

 ادامه می دارد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:40  توسط هملت  |